تبليغاتX
روح متعالي
 رویا
                       رؤيا
جستجو مي كردم.با تمام وجودم.آخرين خيابان هستي بود.تنها مكاني كه جستجو نكرده بودم.اگر اينجا هم رؤيا نمي يافتم.آنگاه نبود. آنگاه هيچ جا رؤيا نبود.با هر قدم نا اميدي بيشتر وجودم را مسخ مي كرد.باز هم قدم و هنوز. شايد دوست مي داشتم اين نا اميدي
را.
واقعي بود روح اين خيابان.نگاه دودي سرشار از غرور زن،بادكنك شهيد شده و جيغ موزون كودك،همه واقعي بود.حتي تك تك نفسهايي كه مرد مي زد.و تك تك به مرگ نزديك تر مي شد.نه،به بيداري به هوشياري.چون حالا خواب بود.خوابي هفتاد ساله (و شايد سيصد و نه ساله) و هيچ كس نمي توانست.نمي توانست ثابت كند كه خواب نبود.اگر رؤيا نيست پس كابوس مي ديد.ولي خواب بود و من و همه انسانها و نظام آفرينش در خواب او بوديم.او خواب مي ديد.....
فقط صد متر مانده بود.به آخر هستي،به پوچي كاينات،و به بي رؤيايي.مضحك است.متر يك قرارداد در خواب است در خواب هم مي ماند.حالا نود متر مانده.قدمهايم مي ترسند.مي دانم--نمي دانم چگونه--مي دانم كه انتهاي اين خيابان است.مي دانم ابد است.مي دانم كه از ازل شروع به جستجو كرده ام.آخر اين خيابان ابد است.مي دانم كه آخر اين خيابان از خوابم بيدار خواهم شد.خوابي به عمر هستي.فقط ده قدم مانده.ناگهان به يكباره شروع مي شود.صدايي رؤيايي وجودم را طي مي كند:((ببخشيد!)).بالاي سرم مي نگرم.هنوز همان آسمان واقعي با ابرهاي حقيقي اند.دوباره تكانم مي دهد:((ببخشيد!)).تا زانويم است.دختركي از جنس رؤيا.((بله؟!))من نگفتم اما انگار كه گفتم.شكي نيست كه رؤياست.لباس ساده اي به تن دارد.لباس سادگي.به رنگي تازه.رنگي كه رنگين كمان ندارد.رنگي كه هنوز اسم ندارد.رنگي كه كشف يا حتي اختراع نشده.واقعا رؤيايي است.((مرا از خيابان رد كن)).صدايش را نمي شنوم.مي بينم،لمس مي كنم.دستي پر از حضور خلوص بالا مي آيد.دستي منتظر.بي اراده شده ام.دستش اسير دستم مي شود.آه،اما،دستم خالي است.ولي نمي توانم مشت بسازم.گويا چيزي در دستم است.متحير مي شوم.خيابان از پشت وجودش ديده مي شود.انگار كه نيست.اما هست.او روح است.روحي رؤيايي و حقيقي---
نا خودآگاه راه مي افتم.دخترك نيز با قدمهايم يكي شد.خيابان پوك است.جاييكه لحظه اي پيشتر معبود گاه بوق و فلز و آتش بود.رؤيا همين است.پا به زمين مي گذارم.پاي بعدي و ديگر قدمم.دخترك با من مي آيد بي آنكه قدم بزند.به درختان مي رسيم.درختان مرز ماشين هايند.پشت سرم مي نگرم.تصادفي واقعي با چند جسد پشت سر است.نيمه ديگر اين جاده پوچ است.مثل آن قطعه ديگر.باز نگاهم در قفس دخترك اسير مي شود.موهايش طلاي ناب است.نه كوتاه و نه بلند.نه ساده و نه مجعد.پاهايم باز با ترديد از هم سبقت مي گيرند.دخترك همچنان بي قدم مي آيد.به گونه اي خاص پرواز مي كند.عرض جاده تمام شد.سؤالي آشنا مي پرسم:((نامت چيست؟)).جواب را مي دانستم:((رؤيا)).كاش باز هم دستور مي داد.حتي اگر فرمان مرگ بود.اين بار گرفتار نگاهش مي شوم.هستي در نگاهش غوطه ور است.زندگي چشمان اوست.چشمهايش ساده و سخت اند.حالا سؤالي برايم نمانده.
                                                             ديگر فلسفه برايم بي بعد شده است.حالا مي دانم.مي دانم كه آينه دروازه هستي است و هستي آنسوي آينه و ما در اينجا تصاوير دو بعدي هستيم.
دخترك اينجاست.نه مي رود.نه مي ماند.آخر رهايم مي كند.راه مي افتم كه ده قدم را كامل كنم.چراغ راهنما روبرويم است.تمام نورهايش خاموش اند.باز هم صدايي واقعي مي شنوم.نواي ترمز وحشت آگين يك مركب فلزي است.رؤيا را زد.رؤيا تكه تكه شد.رؤيا زيبا بود.رؤياي زيبايي بود.اما رؤيا نيز واقعي بود.اما رؤيا نيز....
  باز مي گردم.جستجو تمام شد.هنوز چراغ راهنما پا برجاست.چراغ زرد روشن است.چراغ سبز روشن است.چراغ قرمز روشن است...

                           پايان
    

                                         نویسنده:غلامرضا زارع

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه شانزدهم مرداد 1388  |
 
 
بالا