تبليغاتX
روح متعالي
 

لا لا لا لا نخواب

لا لا لا لا نخواب بیخوابی ای دل
 
نمی خوابی مث مهتابی ای دل
 
چرا تو بیقرار و غصه داری
 
چرا پرپر شدی بیتابی ای دل
 
لا لا لا لا نخواب تنهات گذاشته
 
خودش رفته با غمها جات گذاشته
 
چه جور میخوای با غربت هات بسازی
 
حالا که بی کس و شیدات گذاشته
 
لا لا لا لا نخواب عشق بی بهاره
 
همیشه پاییزه بارون میباره
 
تو قلب عاشقا غم لونه کرده
 
همون بهتر که بشماری ستاره
 

لا لا لا لا نخواب دردت بزرگه

 

دلت کوچیک و دنیا مثل گرگه

 

اگر یک دم تو غافل باشی از دل

 

دل تو عاشقه محکوم مرگه

 

لا لا لا لا نخواب گریه دوا نیست

 

آخه عاشق شدن جرم و خطا نیست

 

ولی کاش قدر عاشق رو بدونن

 

آخه مهر و محبت بی بها نیست

 

لا لا لا لا نخواب عشق بی بها شد

 

تموم هستی عاشق فنا شد

 

همه میگن چه تلخه بی وفایی

 

ولیکن بیوفایی رسم ما شد

 

لا لا لا لا نخواب دلبر بخوابه

 

لا لایی ها بخون بهتر بخوابه

 

آخه تا کی میخواد چشمات بباره

 

تویی با یاد او او بی تو خوابه

 

لا لا لا لا نخواب عاشق خزونه

 

دل عاشق همیشه غرق خونه

 

همیشه گریه و نالست رفیقش

 

در آخر هم  نصیب او جنونه

 

لالا لا لا نخواب دنیا بیداره

 

برای کم کسی شادی میاره

 

دعا کن این سیاهی در بدر شه

 

شب پر انتظارت سر بیاره

 

لا لا لا لا نخواب عاشق غریبه

 

تموم عمر تب دارو اسیره

 

نمی فهمه کسی درد دلش رو

 

مگر اونکه دلش دست حبیبه

 

لا لا لا لا نخواب پزمرده میشی

 

تو گلدونی تو خشک و مرده میشی

 

همون که عشق و جونش بودی یک روز

 

ز یادش میبرت بی خونه میشی

 

لا لا لا لا نخواب دنیا عجیبه

 

یه روزی آشنا فردا غریبه

 

یه روز میگه به جز تو کس نداره

 

ولی فردا تو چشماش صد فریبه

 

لا لا لا لا نخواب چشمای خیسم

 

آخه درد دلم رو مینویسم

 

کجا رفت اونکه میگفت عشق و جونی

 

خدا یادش بیار من بی انیسم

 

لا لا لا لا نخواب یارم سفر کرد

 

ز پیشم رفت و قلبم در بدر کرد

 

ز بعد اون همه عشق و محبت

 

بدون الوداع از من گذر کرد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
چقدر این روزها حال سرگردانی دارم

چقدر این روزها دوست دارم در کنار تو از خودم سر در بیارم....

چقدر این روزها کودک دلم بهانه گیر شده است

چقدر این روزها یک شعر ناب می خواهم که دلم را بسراید با یک موسیقی

کاش یک نقاش بودم که دوست داشتنت را می کشیدم

یا یک شاعر که می گفتم دلم چقدر برایت...

یا یک نوازنده ... توی ضربه های دف دلم را می کوبیدم

یا یک....

چقدر این روزها گیج و بیجند...

چقدر تو را می خواهم و چقدر....

آنچه در من نهفته دریایی است

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفان

کاش یارای گفتنم باشد

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

....

...

که همین دوست داشتن زیباست....
|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  |
 
پروردگارابه من بياموزدوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق


بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم


را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به


صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند......


........ (''''(`-``'´´-´)'''')
..........).....--.......--....(
.........\.....(6..._...6).../
........./........(..0..)....;.\
........__.`.-._..'='..._.-.`.__
......\....'###.,.--.,.###.'.../
....../__))####'#'###(((_\
......#############
........############
.......\...#########.../
...__/...../..######\....\
(.(.(____)....`.#.´..(____).).)

تقدیم به عشقم

____xxxxxxxx______xxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxx
____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_________xxxxxxxxxxxxxxxxxx
___________xxxxxxxxxxxxx
_____________xxxxxxxxx
______________xxxxxx
_______________xxxx
_______________xxx
______________xx
_____________x
___________x


**********
هيچ كس ويرانيم را حس نكرد


وسعت تنهائيم را حس نكرد


در ميان خنده هاي تلخ من


گريه پنهانيم را حس نكرد


در هجوم لحظه هاي بي كسي


درد بي كس ماندنم را حس نكرد


آن كه با آغاز من مانوس بود


لحظه پايانيم را حس نكرد

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |
 
                           
|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 چنگال
داستانی تکان دهنده از صادق هدایت.

بفرمایید:

http://www.sokhan.com/hedayat/changal.pdf

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 بوف کور
رمان بسیار زیبای بوف کور از صادق هدایت

متن کامل و بدون سانسور کتاب بوف کور را از لینک زیر دریافت نمایید.

بفرمایید:

http://irantarikh.com/adab/bufkur.pdf

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 داش اکل
داستانی بسیار زیبا از صادق هدایت.

بفرمایید:

http://www.sokhan.com/hedayat/dash-akol.pdf

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
زمستان اثر جاویدان مهدی اخوان ثالث



سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ...
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است .

و گر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک.

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، میهمان هر شبت ،لولی وش مغموم
منم ، من ، سنگ تیپا خورده رنجور
منم ، دشنام پست آ فرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم !
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است ، این یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تلگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان است...

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 

          

يکي بود يکي نبود
زير ِ گنبد ِ کبود
لُخت و عور تنگ ِ غروب سه تا پري نشسّه بود


زار و زار گريه مي‌کردن پريا
مث ِ ابراي ِ باهار گريه مي‌کردن پريا.


گيس ِشون قد ِ کمون رنگ ِ شبق
از کمون بُلَن تَرَک
از شبق مشکي تَرَک.
روبه‌روشون تو افق شهر ِ غلاماي ِ اسير
پُشت ِشون سرد و سيا قلعه‌ي ِ افسانه‌ي ِ پير.


از افق جيرينگ‌جيرينگ صداي ِ زنجير مي‌اومد
از عقب از توي ِ بُرج ناله‌ي ِ شب‌گير مي‌اومد...
«ــ پريا! گشنه‌تونه؟

پريا! تشنه‌تونه؟
پريا! خَسّه شدين؟
مرغ ِ پر بَسّه شدين؟
چيه اين‌هاي‌هاي ِتون
گريه‌تون واي‌واي ِتون؟»


پريا هيچ‌چي نگفتن، زار و زار گريه مي‌کردن پريا
مث ِ ابراي ِ باهار گريه مي‌کردن پريا...




«ــ پرياي ِ نازنين


چه‌تونه زار مي‌زنين؟
توي ِ اين صحراي ِ دور
توي ِ اين تنگ ِ غروب
نمي‌گين برف مياد؟
نمي‌گين بارون مياد؟
نمي‌گين گُرگِه مياد مي‌خورد ِتون؟
نمي‌گين ديبه مياد يه لقمه خام مي‌کند ِتون؟
نمي‌ترسين پريا؟
نمياين به شهر ِ ما؟


شهر ِ ما صداش مياد، صداي ِ زنجيراش مياد ــ
پريا!
قد ِ رشيدم ببينين
اسب ِ سفيدم ببينين
اسب ِ سفيد ِ نقره‌نَل
يال و دُم‌ا ِش رنگ ِ عسل،
مرکب ِ صرصرتک ِ من!
آهوي ِ آهن‌رگ ِ من!
گردن و ساق‌ا ِش ببينين!
باد ِ دماغ‌ا ِش ببينين!


امشب تو شهر چراغونه
خونه‌ي ِ ديبا داغونه
مردم ِ ده مهمون ِ مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبک مي‌زنن
مي‌رقصن و مي‌رقصونن
غنچه‌ي ِ خندون مي‌ريزن
نُقل ِ بيابون مي‌ريزن

هاي مي‌کشن

 

 

هوي مي‌کشن:

 

 

«ــ شهر جاي ِ ما شد!


عيد ِ مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ِ ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره»...
پريا!
ديگه توک ِ روز شيکسّه
دَراي ِ قلعه بسّه
اگه تا زوده بُلَن شين

سوار ِ اسب ِ من شين

 

 

مي‌رسيم به شهر ِ مردم، ببينين: صداش مياد


جينگ و جينگ ِ ريختن ِ زنجير ِ برده‌هاش مياد.


آره! زنجيراي ِ گرون، حلقه به حلقه، لابه‌لا
مي‌ريزن ز دست و پا.
پوسيده‌ن، پاره مي‌شن،
ديبا بي‌چاره مي‌شن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي‌بينن
سر به صحرا بذارن، کويرو نمک‌زار مي‌بينن


عوضش تو شهر ِ ما... ]آخ! نمي‌دونين پريا![
دَر ِ برجا وا مي‌شن; برده‌دارا رسوا مي‌شن
غلوما آزاد مي‌شن، ويرونه‌ها آباد مي‌شن
هر کي که غُصه داره
غم ِشو زمين مي‌ذاره.
قالي مي‌شن حصيرا
آزاد مي‌شن اسيرا
اسيرا کينه دارن
داس ِشونو ورمي‌دارن
سيل مي‌شن: شُرشُرشُر!
آتيش مي‌شن: گُرگُرگُر!
تو قلب ِ شب که بدگِله
آتيش‌بازي چه خوش‌گِله!


آتيش! آتيش! ــ چه خوبه!
حالام تنگ ِ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز ِ تب نمونده
به جستن و واجَستن
تو حوض ِ نقره جَستن...


الان غلاما وايسادن که مشعلارو وردارن
بزنن به جون ِ شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجيربافو پالون بزنن وارد ِ ميدونش کنن
به جائي که شنگولش کنن
سکه‌ي ِ يه‌پولش کنن.
دست ِ همو بچسبن
دور ِ يارو برقصن
«حمومک مورچه داره، بشين و پاشو» دربيارن
«قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو» دربيارن


پريا! بسّه ديگه هاي‌هاي ِتون
گريه‌تون، واي‌واي ِتون!»...


پريا هيچ‌چي نگفتن، زار و زار گريه مي‌کردن پريا
مث ِ ابراي ِ باهار گريه مي‌کردن پريا...




«ــ پرياي ِ خط‌خطي


لُخت و عريون، پاپتي!
شباي ِ چله‌کوچيک
که تو کرسي، چيک و چيک
تخمه مي‌شکستيم و بارون مي‌اومد صداش تو نودون مي‌اومد
بي‌بي‌جون قصه مي‌گُف حرفاي ِ سربسّه مي‌گُف
قصه‌ي ِ سبزپري زردپري،
قصه‌ي ِ سنگ ِ صبور، بُز روي ِ بون،
قصه‌ي ِ دختر ِ شاه ِ پريون، ــ
شمائين اون پريا!
اومدين دنياي ِ ما

حالا هي حرص مي‌خورين، جوش مي‌خورين، غُصه‌ي ِ خاموش

مي‌خورين که دنيامون خال‌خالي‌يه ، غُصه و رنج ِ خالي‌يه؟


دنياي ِ ما قصه نبود
پيغوم ِ سر بَسّه نبود.
دنياي ِ ما عيونه
هر کي مي‌خواد بدونه:
دنياي ِ ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر کي باهاش کار داره
دلش خبردار داره!


دنيا�� ِ ما بزرگه
پُراز شغال و گرگه!


دنياي ِ ما ــ هِي، هِي، هِي!
عقب ِ آتيش ــ لِي، لِي، لِي!
آتيش مي‌خواي بالاترک
تا کف ِ پات تَرَک‌تَرَک...


دنياي ِ ما همينه
بخواهي نخواهي اينه!


خُب، پرياي ِ قصه!
مرغاي ِ پر شيکسّه!
آب ِتون نبود، دون ِتون نبود، چائي و قليون ِتون نبود،
کي بِتون گفت که بياين دنياي ِ ما، دنياي ِ واويلاي ِ ما
قلعه‌ي ِ قصه‌تونو ول بکنين، کار ِتونو مشکل بکنين؟»


پريا هيچ‌چي نگفتن، زار و زار گريه مي‌کردن پريا
مث ِ ابراي ِ باهار گريه مي‌کردن پريا.




دس زدم به شونه‌شون
که کنم روونه‌شون ــ
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن خنده
شدن، خان شدن بنده شدن، خروس ِ سرکنده شدن، ميوه شدن
هسته شدن، انار ِ سربسته شدن، اميد شدن ياءس شدن، ستاره‌ي ِ
نحس شدن...


وقتي ديدن ستاره
به من اثر نداره:
مي‌بينم و حاشا مي‌کنم، بازي‌رو تماشا مي‌کنم
هاج و واج و منگ نمي‌شم، از جادو سنگ نمي‌شم ــ
يکي‌ش تُنگ ِ شراب شد
يکي‌ش درياي ِ آب شد
يکي‌ش کوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد...


شرابه رو سر کشيدم
پاشنه رو ورکشيدم
زدم به دريا تر شدم، از اون‌ور ِش به‌در شدم
دويدم و دويدم
بالاي ِ کوه رسيدم
اون ور ِ کوه ساز مي‌زدن، هم‌پاي ِ آواز مي‌زدن:


«ــ دلنگ دلنگ! شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانوم آفتاب کرد
کُلّي برنج تو آب کرد:


خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين!


ما ظلمو نفله کرديم
آزادي رو قبله کرديم.


از وقتي خَلق پاشد
زنده‌گي مال ِ ما شد.


از شادي سير نمي‌شيم
ديگه اسير نمي‌شيم


هاجَستيم و واجَستيم
تو حوض ِ نقره جَستيم
سيب ِ طلا رو چيديم
به خونه‌مون رسيديم...»




بالا رفتيم دوغ بود
قصه‌ي ِ بي‌بي‌م دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه‌ي ِ ما راست بود:


قصه‌ي ِ ما به سر رسيد
غلاغه به خونه‌ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

                                          شعر از احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 

بكتاش و رابعه

عطار نيشابوري

 چنین قصه كه دارد ياد هرگز؟
چنين كاري
که را افتاد هرگز؟

رابعه يگانه دختر كعب امير بلخ بود. چنان لطيف و زيبا بود كه قرار از دلها مي ربود و چشمان سياه جادوگرش با تير مژگان در دلها مي نشست. جانها نثار لبان مرجاني و دندانهاي مرواريد گونش مي گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آميخته و او را دلبري بي ‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود كه شعرش از شيريني لب حكايت مي ‌كرد. پدر نيز چنان دل بدو بسته بود كه آني از خيالش منصرف نمي ‌شد و فكر آيندﮤ دختر پيوسته رنجورش مي ‌داشت. چون مرگش فرار رسيد, پسر خود حارث را پيش خواند و دلبند خويش را بدو سپرد و گفت: "چه شهرياراني كه اين درّ گرانمايه را از من خواستند و من هيچكس را لايق او نشناختم, اما تو چون كسي را شايستـﮥ او يافتي خود داني تا به هر راهي كه مي ‌داني روزگارش را خرم سازي." پسر گفته ‌هاي پدر را پذيرفت و پس از او بر تخت شاهي نشست و خواهر را چون جان گرامي داشت. اما روزگار بازي ديگري پيش آورد.
روزي حارث بمناسبت جلوس به تخت شاهي جشني خجسته برپا ساخت. بساط عيش در باغ باشكوهي گسترده شد كه از صفا و پاكي چون بهشت برين بود. سبز
ه بهاري حكايت از شور جواني مي ‌كرد و غنچـﮥ گل به دست باد دامن مي ‌دريد. آب روشن و صاف از نهر پوشيده از گل مي ‌گذشت و از ادب سر بر نمي ‌آورد تا بر بساط جشن نگهي افكند. تخت شاه بر ايوان بلندي قرار گرفته و حارث چون خورشيدي بر آن نشسته بود. چاكران و كهتران چون رشته ‌هاي مرواريد دورادور وي را گرفته و كمر خدمت بر ميان بسته بودند. همه نيكو روي و بلندقامت, همه سرافراز و دلاور. اما از ميان همـه آنها جواني دلارا و خوش اندام, چون ماه در ميان ستارگان مي‌درخشيد و بيننده را به تحسين وا مي‌ داشت؛ نگهبان گنجهاي شاه بود و بكتاش نام داشت. بزرگان و شريفان براي تهنيت شاه در جشن حضور يافتند و از شادي و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شكوه جشن خبر يافت به بام قصر آمد تا از نزديك آن همه شادي و شكوه را به چشم ببيند. لختي از هر سو نظاره كرد. ناگهان نگاهش به بكتاش افتاد كه به ساقي ‌گري در برابر شاه ايستاده بود و جلوه گري
مي كرد؛ گاه با چهره اي گلگون از مستي مي گساري مي كرد و گاه رباب مي‌ نواخت, گاه چون بلبل نغمـﮥخوش سرمي‌ داد و گاه چون گل عشوه و ناز مي ‌كرد. رابعه كه بكتاش را به آن دلفروزي ديد, آتشي از عشق به جانش افتاد و سراپايش را فرا گرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفاني سهمگين در وجودش پديد آمد. ديدگانش چون ابر
مي گريست و دلش چون شمع مي گذاخت. پس از يك سال, رنج و اندوه چنان ناتوانش كرد كه او را يكباره از پا در آورد و بر بستر بيماريش افكند. برادر بر بالينش طبيب آورد تا دردش را درمان كند, اما چه سود؟

چنان دردي كجا درمان پذيرد
كه جان درمان هم از جانان پذيرد

رابعه دايه‌ اي داشت دلسوز و غمخوار و زيرك و كاردان. با حيله و چاره‌ گري و نرمي و گرمي پرد
ه شرم را از چهره او برافكند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام, بر دايه آشكار كرد و گفت:
چنان عشقش مرا بي ‌خويش آورد
كه صدساله غمم در پيش آورد

چنين بيمار و سرگردان از آنم
كه مي ‌دانم كه قدرش مي ‌ندانم

سخن چون مي‌ توان زان سرو من گفت
چرا بايد زديگر كس سخن گفت

باري از دايه خواست كه در دم برخيزد و سوي دلبر بشتابد و اين داستان را با او در ميان بگذارد, به قسمي كه رازش بركس فاش نشود, و خود برخاست و نامه اي نوشت:

الا اي غايب حاضر كجائي
به پيش من نه اي آخر كجائي

بيا و چشم و دل را ميهمان كن
وگرنه تيغ گير و قصد جان كن

دلم بردي و گر بودي هزارم
نبودي جز فشاندن بر تو كارم

زتو يك لحظه دل زان برنگيرم
كه من هرگز دل از جان برنگيرم

اگر آئي به دستم باز رستم
و گرنه مي ‌روم هر جا كه هستم

به هر انگشت درگيرم چراغي
ترا مي ‌جويم از هر دشت و باغي

اگر پيشم چو شمع آئي پديدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار

پس از نوشتن, چهر
ه خويش را بر آن نقش كرد و بسوي محبوب فرستاد. بكتاش چون نامه را ديد از آن لطف طبع و نقش زيبا در عجب ماند و چنان يكباره دل بدو سپرد كه گوئي سالها آشناي او بوده است. پيغام مهرآميزي فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دايه به عشق محبوب پي برد دلشاد گشت و اشك شادي از ديده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها مي‌ ساخت و به سوي دلبر مي ‌فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر مي شد. مدتها گذشت. روزي بكتاش رابعه را در محلي ديد و شناخت و همان دم به دامنش آويخت. اما بجاي آنكه از دلبر نرمي و دلدادگي ببيند باخشونت و سردي روبرو گشت. چنان دختر از كار او برآشفت و از گستاخيش روي درهم كشيد كه با سختي او را از خود راند و پاسخي جز ملامت نداد:

كه هان اي بي‌ دب اين چه دليريست
تو روباهي ترا چه جاي شيريست

كه باشي تو كه گيري دامن من
كه ترسد سايه از پيراهن من

عاشق نا اميد برجاي ماند و گفت: "اي بت دلفروز, اين چه حكايت است كه در نهان شعرم مي ‌فرستي و ديوانه ‌ام مي‌ كني و اكنون روي مي ‌پوشي و چون بيگانگان از خود
مي رانيم؟"
دختر با مناعت پاسخ داد كه: "از اين راز آگاه نيستي و نمي‌ داني كه آتشي كه در دلم زبانه مي ‌كشد و هستيم را خاكستر مي ‌كند بنزدم چه گرانبهاست. چيزي نيست كه با جسم خاكي سرو كار داشته باشد. جان غمديد
ه من طالب هوسهاي پست و شهواني نيست. ترا همين بس كه بهانـه اين عشق سوزان و محرم اسرارم باشي, دست از دامنم بدار كه با اين كار چون بيگانگان از آستانه ‌ام دور شوي."
پس از اين سخن, رفت و غلام را شيفته ‌تر از پيش بر جاي گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسكين داد.
روزي دختر عاشق تنها ميان چمن ‌ها مي گشت و مي خواند:

الا اي باد شبگيري گذركن
زمن آن ترك يغما را خبركن

بگو كز تشنگي خوابم ببردي
ببردي آبم و آبم ببردي

چون دريافت كه برادر شعرش را مي ‌شنود كلمـﮥ "ترك يغما" را به "سرخ سقا" يعني سقاي سرخ روئي كه هر روز سبوئي آب برايش مي ‌آورد, تبديل كرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.
از اين واقعه ماهي گذشت و دشمني بر ملك حارث حمله ورگشت و سپاهي بي شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهي با سپاهي چون بختش جوان از شهر بيرون رفت. خروش كوس گوش فلك را كر كرد و زمين از خون دشمنان چون لاله رنگين شد. اجل چنگال خود رابه قصد جان مردم تيز كرد و قيامت برپا گشت.
حارث سپاه را به سويي جمع آورد و خود چون شير بر دشمن حمله كرد. از سوي ديگر بكتاش با دو دست شمشير مي‌ زد و دلاوريها مي نمود. سرانجام چشم زخمي بدو رسيد و سرش از ضربت شمشير دشمن زخم برداشت. اما همينكه نزديك بود گرفتار شود, شخص رو بسته سلاح پوشيده ‌اي سواره پيش صف در آمد و چنان خروشي برآورد كه از فرياد او ترس در دلها جاي گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاك افكند و يكسر بسوي بكتاش روان گشت او را برگرفت و به ميان صف سپاه برد و به ديگرانش سپرد و خود چون برق ناپديد گشت. هيچكس از حال او آگاه نشد و ندانست كه كيست. اين سپاهي دلاور رابعه بود كه جان بكتاش را نجات بخشيد.
اما بمحض آنكه ناپديد گشت سپاه دشمن چون دريا به موج آمد و چون سيل روان گشت و اگر لشكريان شاه بخارا به كمك نمي ‌شتافتند ديّاري در شهر باقي نمي‌ ماند. حارث پس از اين كمك پيروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افكن را طلبيد نشاني از او نجست. گوئي فرشته ‌اي بود كه از زمين رخت بربست.
همينكه شب فرا رسيد, و قرص ماه چون صابون , كفي از نور بر عالم پاشيد؛ رابعه كه از جراحت بكتاش دلي سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه‌اي به او نوشت:

چه افتادت كه افتادي به خون در
چون من زين غم نبيني سرنگون‌تر

همه شب همچو شمعم سوز دربر
چو شب بگذشت مرگ روز بر سر

چه مي ‌خواهي زمن با اين همه سوز
كه نه شب بوده‌ام بي‌سوز نه روز

چنان گشتم زسوداي تو بي خويش
كه از پس مي‌ندانم راه و از پيش

دلي دارم ز درد خويش خسته
به بيت الحزن در برخويش بسته

اگر اميد وصل تو نبودي
نه گردي ماندي از من نه دودي

نامه مانند مرهم درد بكتاش را تسكين داد و سيل اشك از ديدگانش روان ساخت و به دلدار پيغام فرستاد:

كه: "جانا تا كيم تنها گذاري
سر بيمار پرسيدن نداري

چو داري خوي مردم چون لبيبان
دمي بنشين به بالين غريبان

اگر يك زخم دارم بر سر امروز
هزارم هست برجان اي دل افروز

زشوقت پيرهن بر من كفن شد
بگفت اين وز خود بي خويشتن شد"

چند روزي گذشت و زخم بكتاش بهبود يافت.
رابعه روزي در راهي به رودكي شاعر برخورد. شعرها براي يكديگر خواندند و سـﺅال و جوابها كردند. رودكي از طبع لطيف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آنجا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا, كه به كمك حارث شتافته بود, رسيد. از قضا حارث نيز براي عذرخواهي و سپاسگزاري همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه ‌اي بر پا شد و بزرگان و شاعران بار يافتند شاه از رودكي شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهاي دختر را به ياد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت كه نام گويندﮤ شعر را از او پرسيد. رودكي هم مست مي و گرم شعر, بي ‌خبر از وجود حارث, زبان گشاد و داستان را چنانكه بود بي ‌پرده نقل كرد و گفت شعر از دختر كعب است كه مرغ دلش در دام غلامي اسير گشته است چنانكه نه خوردن
مي داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهاني براي معشوق نامه فرستادن كاري ندارد. راز شعر سوزانش جز اين نيست‌.
حارث داستان را شنيد و خود را به مستي زد چنانكه گوئي چيزي نشنيده است‌. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم مي ‌جوشيد و در پي بهانه ‌اي مي‌ گشت تا خون خواهر را فرو ريزد و ننگ را از دامان خود بشويد.
بكتاش نامه‌ هاي آن ماه را كه سراپا از سوز درون حكايت مي ‌كرد يكجا جمع كرده و چون گنج گرانبها در درجي جاي داده بود. رفيقي داشت ناپاك كه از ديدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه ها را بر خواند همه را نزد شاه برد. حارث يكباره از جا در رفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت كه در همان دم كمر قتل خواهر بربست. ابتدا بكتاش را بند آورد و در چاهي محبوس ساخت, سپس نقشـﮥ قتل خواهر را كشيد. فرمود تا حمامي بتابند و آن سيمين تن را در آن بيفكنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخيمان چنين كردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محكم بستند. دختر فريادها كشيد و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهي, بلكه آتش عشق, سوز طبع, شعر سوزان , آتش جواني, آتش بيماري و سستي, آتش مستي, آتش از غم رسوايي, همـﮥ اينها چنان او را مي ‌سوزاندند كه هيچ آبي قدرت خاموش كردن آنها را نداشت. آهسته خون از بدنش مي ‌رفت و دورش را فرا مي ‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو مي‌ برد و غزل ‌هاي پرسوز بر ديوار نقش مي‌ كرد. همچنان كه ديوار با خون رنگين مي‌ شد چهره اش بي رنگ مي ‌گشت و هنگامي كه در گرمابه ديواري نانوشته نماند در تنش نيز خوني باقي نماند. ديوار از شعر پر شد و آن ماه پيكر چون پاره اي از ديوار بر جاي خشك شد و جان شيرينش ميان خون و عشق و آتش و اشك از تن برآمد.
روز ديگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پاي تا فرق غرق در خون ديدند. پيكرش را شستند و در خاك نهفتند و سراسر ديوار گرمابه را از اين شعر جگرسوز پر يافتند:

نگارا بي ‌تو چشمم چشمه ‌سار است
همه رويم به خون دل نگار است

ربودي جان و در وي خوش نشستي
غلط كردم كه بر آتش نشستي

چو در دل آمدي بيرون نيائي
غلط كردم كه تو در خون نيائي

چون از دو چشم من دو جوي دادي
به گرمابه مرا سرشوي دادي

منم چون ماهي بر تابه آخر
نمي ‌آيي بدين گرمابه آخر؟

نصيب عشق اين آمد ز درگاه
كه در دوزخ كنندش زنده آنگاه

سه ره دارد جهان عشق اكنون
يكي آتش يكي اشك و يكي خون

به آتش خواستم جانم كه سوزد
چه جاي تست نتوانم كه سوزد

به اشكم پاي جانان مي‌ بشويم
بخونم دست از جان مي بشويم

بخوردي خون جان من تمامي
كه نوشت باد, اي يار گرامي

كنون در آتش و در اشك و در خون
برفتم زين جهان جيفه بيرون

مرا بي تو سرآمد زندگاني
منت رفتم تو جاويدان بماني

چون بكتاش از اين واقعه آگاه گشت نهاني فرار كرد و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمد و سرش را از تن جدا كرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خويش شكافت .
نبودش صبر بي ‌يار يگانه
بدو پيوست و كوته شد فسانه

 

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
شیخ صنعان و دختر ترسا

یک توضیح خیلی کوچک: در منطق الطیر عطار نیشابوری،

 هدهد که راهنما و سردسته پرندگان برای رسیدن به حضور

 سیمرغ - شاه مرغان - است، در هر توقف گاه برای جمع

 پرندگان داستان تعریف می کند. یکی از جذاب ترین

 داستان هایی که هدهد برای پرندگان بازگو می کند

 داستان عاشقانه شیخ صنعان و دختر ترساست.

 زیبایی این داستان به حدی است که رشته فکر خواننده

 را در منطق الطیر از داستان اصلی تغییر داده و به سمت

 این داستان می کشاند.
و اما داستان ما:

شیخ زیر لب ذکر می گفت و زیر ستونی از نور که از پنجره کوچک

عبادتگاه به داخل می تابید، آرام دست ها را به حالت رقص دور سرش

می چرخاند. دو زانو نشسته بود و گاهی آرام، آنقدر آرام که فقط خودش

بشنود، زیر لب می گفت: حق...

کسی در عبادتگاه نبود. شیخ بود و آن کس که می پرستید.

در محیطی چنان روحانی، شیخ رویش را به سمت منشا نور

گرفته بود، ذکر می گفت و تسبیح می گرداند و اشک می ریخت

و می رقصید...

***

آه اینجا چقدر سوزان است!... به سزای کدامین گناه ناکرده

این چنین در سوز و تابم؟! آه خدای من نکند اینجا سرمنشا

هستی است؟... آری حتماً همین طور است. من، پیر پاکان،

شیخ صنعان، مرادِ مریدان، قطعاً در پس پرتو الطاف ایزدی ام...

پس چرا این نور پاک مرا این گونه می سوزاند؟... آه خدای

من... شیخ پاکت را بیامرز... خدایا... خدایا... آه، آن دختر

کیست؟ چه زیبا می رقصد و می آید. این سوز و تاب از خرمن

زلف اوست؟ هیهات از این آتش... شیخ! رو برگیر و تسبیح

حق بگو... نگاهت را از دخترک برگیر... شیخ!! نگاه مکن

شیخ... نگاه مکن... مکن... نمی توانم نگاه نکنم! ... نمی توانم...

نه نمی توانم!!! تو کیستی ای دختر ماهرخ؟ خدای من... ایمانم

به همین سادگی از دست رفت؟ ... تو کیستی؟ نکند این

جام شراب از آن منست؟... خدایا!... نمی توانم از دستش نگیرم....

شیخ صنعان و جام شراب؟ آنهم از دست دختری زنار به کمر

بسته؟!... نه نمی توانم نستانم... نمی توانم ننوشم... به

سزای کدامین گناه ناکرده می سوزم... به سزای کدامین

گناه ناکرده می نوشم؟... خدای من...

***

شیخ از خواب پرید. در تاریک و روشن عبادتگاه، در زیر ستون نور

مریدی به آواز زیبا قرآن می خواند. شیخ دست به پیشانی کشید.

از عرق خیس بود. مرید دیگری پیش آمد. به ادب کنار شیخ زانو زد.

شیخ خرقه پوش خیس از عرق به نقطه نامعلومی نگاه می کرد.

مرید پرسید: ای شیخ! خواب ناگواری دیدید؟...

مرید دیگر همچنان در زیر ستون نور قرآن می خواند. شیخ نگاهی

به او کرد. مرید دستارش را روی سر جا به جا کرد و باز گفت: خواب

ناگواری دیدید شیخ؟ ... سکوت بود و سکوت. فقط صدای قران

خواندن می آمد. دیگر جرات باز پرسیدن برای مرید نبود. به ادب

عقب رفت و از در کوچک عبادتگاه خارج شد. مُرید دیگر هنوز قرآن

می خواند. شیخ که گویی طاقت شنیدن نداشت فریاد کشید و از

عبادتگاه بیرون دوید. جمع مریدان شیخ هراسان شدند. یکی گفت:

شیخ به کدام سو می دود؟ این چنین بی کلاه و دستار؟...

دیگری پاسخ داد: مست از باده الهی به سمت مامن خلوتی

می رود!... کس دیگری گفت: نباید او را تنها گذاشت... آن دیگری

گفت: گویا شیخ خواب بدی دیده بود...

فارق از تمام گفتگوها شیخ صنعان می دوید. پای و سر برهنه،

خار های بیابانی را لگد می کرد. مریدان می دویدند و هریک

می کوشیدند تا به شیخ برسند. شیخ اما توجهی به اطراف نداشت.

مریدی دوان دوان پرسید: به کجا می روید ای شیخ پاک؟!...

جواب شنید: به جانب روم... آنجا که دختر ترسا منزل دارد...

آه ای دختر ترسا... هیهات از کمند زلف تو!

***

شیخ صنعان پیرعهد خویش بود... بله جناب حضرت والا... پیر عهد

خویش ((بود)) ... شما که خود از نزدیکان ایشان بودید و بهتر

می دانید. شیخ ما اکنون خرقه سوزانده و کفر گزیده و در پی جام و

لب یار است... خداوند شاهد است. من و دیگر مریدان شیخ پا به

پای او دویدیم. ولی شیخ از پس ِ خوابی که دیده بود فقط

جانب روم را می نگریست و می دوید. فقط دختر ترسا را می شناخت.

 به دیار روم هم که رسیدیم خاک نشین ِ دیار یار شد و از یاران

برید. بله جناب حضرت والا... این بود که چاره را در رساندن خود

به محضر شما جستیم.

پیرمرد خمیده قامت همان طور که به دیوار کعبه تکیه داده بود، کمی

جابه جا شد و چهره چند تن از یاران شیخ صنعان را از نظر گذراند.

نگاهها سوی او بود در انتظار گشودن لب. پیرمرد اما چیزی نمی گفت.

فقط نگاه می کرد. در تو در توی ذهنش به دنبال جمله ای

می گشت و با نگاههایش گویی بر دل های مریدان شلاق ِ شرم

می زد. جمله را یافت... چند کلمه بیشتر نگفت و راز رهایی شیخ

صنعان را افشا کرد:
- باید به سوی روم برویم. ما هم باید جملگی ترسا شویم.

ما مریدان شیخ صنعانیم... !

مریدان بر خواستند. پیرمرد در جلو می رفت و مریدان شیخ،

شرمزده از پشت او می آمدند به امید آنکه از این رفت و آمد ها

چاره ای باشد برای رهایی شیخشان. شرمزده از اینکه شیخ را تنها

گذاشته اند، اینک در دلهاشان شوق دیدار شیخ ِ زُنّار بسته بود.

***

خیال...
... مردی روحانی از دور می آید... او کیست که وجودش غرق

نور سبز رنگ است؟... چقدر روحانی، چقدر خوش سیما، دو گیسوی

بلند افکنده بر دوش. به نزدیک من می آید... آه خدای من! ...

با او چه سخنی بگویم؟... چه بخواهم؟... آه یادم آمد! رهایی شیخ.

رهایی شیخ صنعان. سلام بر تو ای بزرگوار!! ... خدایا. توان سخن

گفتنم نیست...
آه خدای من... شکر؛ چنین بزرگی، بزرگترین بشری که

می شناسم بر سرم دست محبت می کشد... حالا موقع درخواست

است... هیچ وقت اینگونه صادقانه اشک نریخته بودم... هیچ وقت...

ای نبی!... شیخم را نجات بده... شیخ صنعان، شیخ پاکان، مراد

مریدان را نجات بده... نجاتش بده... خدای من! ... آه... نعمتت را

قدر می دانم ای بزرگوار ترین. فردا در انتظار شیخ می نشینم... فردا!

***

پیرمرد از خواب پرید. مریدی از مریدان شیخ گفت: ای حضرت والا.

خواب بدی دیدید؟ نکند به دنبال شما هم باید تا روم بدویم...

پیرمرد به آرامی گفت: آری باید بدوید. فردا روز دیدار شیخ است.

فردا شیخ ما به میان ما باز می گردد. هاااای! بر خیزید ای مریدان

شیخ صنعان! برخیزید که روز رهایی شیخ رسید.

***

در فردا روز انبوه مریدان شیخ صنعان، شیخ خود را گریان نشسته بر

سر کوی یار دیدند. زنار از کمر باز کرده و استغفار گویان. اشک بر

چشم جاری کرده بود و می گریست. مریدان گرد شمع خود حلقه

زدند. پیرمرد به کنار شیخ رفت. دست شیخ را در دست گرفت

و بوسید. شیخ صنعان بر خواست. دل را در گرو دختر ترسا گذاشت

و با یاران به جانب کعبه باز گشت.

***

روز ها می گذشت. شاید چندین سال. روزی از روزها مریدی از

مریدان شیخ دوان دوان به داخل عبادتگاه آمد. فریاد زد: ای شیخ

بزرگوار. دختری سفید جامه از جانب روم می آید...

شیخ برخواست. به میان بیابان دوید. از دور، یار دلنواز می دوید و

می آمد. زنار از کمر گشوده بود و جامه سفید به تن کرده بود.

شیخ دوید. نگاه مریدان به شیخ بود. عده ای در شک و عده ای در یقین.

فریاد های شوق از جانب شیخ صنعان و دختری که دیگر ترسا نبود

شنیده می شد. آغوش ها آماده بود تا دیگری را بفشارد. چشم ها

آماده بود تا بگرید. دخترک را دیگر توان دویدن نبود. ایستاد. بر زمین

نشست. شیخ اما همچنان می دوید. به کنار محبوب رسید. دخترک

گفت: الوداع ای شیخ عالم الوداع! شیخ صنعان محبوبش را در

آغوش کشید. دخترک بار دیگر به آرامی گفت: وداع... و چشم های

 زیبایش را بست.

شیخ گریست. محبوبش از دست رفته بود. در میان کویر آتشناک

در غم معشوق از دست رفته زاری کردن چه غمناک است. شیخ

معنی غم را در می یافت. نوحه سرودن آغاز کرد...


|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 
خنده بر لب مي زنم


تا كس نداند راز من


ور نه اين دنيا كه ما


ديديم خنديدن نداشت



|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 
ابر بارنده به دريا مي گفت

من نبارم تو كجا دريايي

در دلش خنده كنان دريا گفت

ابر بارنده تو خود از مايي


|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 
به كلبه ما فقرا

    يه شب پر از لطف و صفا

 قدم بذار صفا بكن

فراموشي به پا بكن

  كلبه ما صفا داره

اين دل ما وفا داره

آخه عزيزم چي مي شه

يه شب هزار شب نمي شه

آخه عزيزم چي مي شه

يه شب هزار شب نمي شه

نه فقط باغ بزرگان جلايي دارد

كلبه ما فقرا هم صفايي دارد

آخه عزيزم چي مي شه

يه شب هزار شب نمي شه

آخه عزيزم چي مي شه

يه شب هزار شب نمي شه

اگر كه دستم خاليه

جونمو فداتون مي كنم

فرش نباشه چشامو

فرش زير پاتون مي كنم

دوري از ريا بكن

نظر به درويشان بكن

اگر كه درويش فقيره

بدون واسه تو ميميره

يك شب،يك شب از سر لطف

مهمان دلم شو

در انجمن عشق

شمع محفلم شو

اگه ماه شبم بشي چي مي شه

يك شب كه هزار شب نمي شه

در كلبه ما رونق اگر نيست

صفا هست

آنجا كه صفا هست

در آن نور خدا هست


|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه هشتم فروردین 1387  |
 
جام از جمشيد و آيينه ز اسكندر بماند


اين دو گوهر يادگار از آن در نيك اختر بماند


رفت كاوس و به صد حسرت به جا كشور گذاشت


از فريدون فلك فر سر شد و افسر بماند


طاق و كسر خود نكش بر آسمان كاندر جهان


طاق از كسري گذشت و قصر از قيصر بماند


دل منه بر گنج و زر مانند قارون زنهار


ز آنكه در گيتي نه قارون و نه گنج زر بماند


چون نباشد هيچ مردي خود در ابناي جهان


نو عروس دهر آخر همچنان دختر بماند


عشق را بنگر كه پروانه ز وصل روي شمع


در دمي او را نه جان و سر نه بال و پر بماند


مگر در بر گشايد خادم ميخانه ام


اندر اين اميد چشمم حلقه سان بر در بماند


گر چه از عشق بتان پرهيز مي جستم دلا


آخرم دل در كف تركي پري پيكر بماند


از فراق روي جانان نعمت جان خسته را


كار دل دشوار گشت و دست هم بر سر بماند


|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 
صحرا همه گشت لاله زار اي ساقي


هان لاله گلرنگ بيار اي ساقي


كاين چرخ همان است كه همچون بهرام


كرده است به گور صد هزار اي ساقي


|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 
از بيش و كم زمانه دلتنگ نشو


خوش باش كه اين جهان نيرزد به دو جو


يك جام شراب از كف شيرين دهني


بهتر بود از تاج و نگين خسرو



|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 
چون حاصل از اين زمانه معشوق و مي است


ساقي قدحي كه دفتر عمر طي است


يك جرعه مي به نزد ارباب خرد


صد بار به از تخت جم و تاج كي است


|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 شراب معرفت
سينه ات اي نازنين پر نور باد


دشمنت اي مه جوين در گور باد


گر كه خواهي اين حيات و زندگي


اين حياتت جاودان پر شور باد


گر عنودي يا حسودي باشدت


هم عنودان هم حسودان كور باد


گر شراب معرفت نوشي تو يار


در پياله ات باده انگور باد


گر كه بويي غنچه اي يا نو گلي


در مشام نازنينت همچنان كافور باد



|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 مناجات

بنده نداند كه چه مي بايد گفت


داننده تويي؛هر آنچه داني آن ده


الهي؛الهي؛دانايي ده كه در راه نيفتيم


بينايي ده كه در چاه نيفتيم


بگشاي دري كه در گشاينده تويي


بنماي رهي كه ره نماينده تويي


من دست به هيچ دستگيري ندهم


كه ايشان همه فاني اند و پاينده تويي


الهي؛الهي؛من كيستم كه تو را خواهم


چون از قسمت خود آگاهم


از نعمت خود چو بهره مندم كردي


در شكر گزاريت زباني خواهم


الهي؛الهي؛مكش اين چراغ افروخته را


و مسوزان اين دل سوخته را


و مران اين بنده نو آموخته را


و مدر اين پرده دوخته را


از نفس بدم رهايي ده يا رب


از قيد خو دم رهايي ده يا رب


بيگانه ز آشنا و خويشم گردان


يعني به خود آشنايي ده يا رب


اي كريمي كه بخشنده عطايي


و اي حكيمي كه پوشنده خطايي


و اي صمدي كه از ادراك ما جدايي


و اي احدي كه در ذات و صفات بي همتايي


و اي قادري كه خدايي را سزايي


و اي خالقي كه گمراهان را راهنمايي


جان ما را صفاي خود ده


دل ما را هواي خود ده


چشم ما را ضياي خود ده


ما را از فضل و كرم خود آن ده كه آن به



|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 
سرا پا گناهم


     سرا پا گناهم


   الهي


         الهي


نشان ده ره كعبه عاشقان را


به مجنون گم كرده راهي.


     الهي


           الهي

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 
 
بالا