تبليغاتX
روح متعالي
 رویا
                       رؤيا
جستجو مي كردم.با تمام وجودم.آخرين خيابان هستي بود.تنها مكاني كه جستجو نكرده بودم.اگر اينجا هم رؤيا نمي يافتم.آنگاه نبود. آنگاه هيچ جا رؤيا نبود.با هر قدم نا اميدي بيشتر وجودم را مسخ مي كرد.باز هم قدم و هنوز. شايد دوست مي داشتم اين نا اميدي
را.
واقعي بود روح اين خيابان.نگاه دودي سرشار از غرور زن،بادكنك شهيد شده و جيغ موزون كودك،همه واقعي بود.حتي تك تك نفسهايي كه مرد مي زد.و تك تك به مرگ نزديك تر مي شد.نه،به بيداري به هوشياري.چون حالا خواب بود.خوابي هفتاد ساله (و شايد سيصد و نه ساله) و هيچ كس نمي توانست.نمي توانست ثابت كند كه خواب نبود.اگر رؤيا نيست پس كابوس مي ديد.ولي خواب بود و من و همه انسانها و نظام آفرينش در خواب او بوديم.او خواب مي ديد.....
فقط صد متر مانده بود.به آخر هستي،به پوچي كاينات،و به بي رؤيايي.مضحك است.متر يك قرارداد در خواب است در خواب هم مي ماند.حالا نود متر مانده.قدمهايم مي ترسند.مي دانم--نمي دانم چگونه--مي دانم كه انتهاي اين خيابان است.مي دانم ابد است.مي دانم كه از ازل شروع به جستجو كرده ام.آخر اين خيابان ابد است.مي دانم كه آخر اين خيابان از خوابم بيدار خواهم شد.خوابي به عمر هستي.فقط ده قدم مانده.ناگهان به يكباره شروع مي شود.صدايي رؤيايي وجودم را طي مي كند:((ببخشيد!)).بالاي سرم مي نگرم.هنوز همان آسمان واقعي با ابرهاي حقيقي اند.دوباره تكانم مي دهد:((ببخشيد!)).تا زانويم است.دختركي از جنس رؤيا.((بله؟!))من نگفتم اما انگار كه گفتم.شكي نيست كه رؤياست.لباس ساده اي به تن دارد.لباس سادگي.به رنگي تازه.رنگي كه رنگين كمان ندارد.رنگي كه هنوز اسم ندارد.رنگي كه كشف يا حتي اختراع نشده.واقعا رؤيايي است.((مرا از خيابان رد كن)).صدايش را نمي شنوم.مي بينم،لمس مي كنم.دستي پر از حضور خلوص بالا مي آيد.دستي منتظر.بي اراده شده ام.دستش اسير دستم مي شود.آه،اما،دستم خالي است.ولي نمي توانم مشت بسازم.گويا چيزي در دستم است.متحير مي شوم.خيابان از پشت وجودش ديده مي شود.انگار كه نيست.اما هست.او روح است.روحي رؤيايي و حقيقي---
نا خودآگاه راه مي افتم.دخترك نيز با قدمهايم يكي شد.خيابان پوك است.جاييكه لحظه اي پيشتر معبود گاه بوق و فلز و آتش بود.رؤيا همين است.پا به زمين مي گذارم.پاي بعدي و ديگر قدمم.دخترك با من مي آيد بي آنكه قدم بزند.به درختان مي رسيم.درختان مرز ماشين هايند.پشت سرم مي نگرم.تصادفي واقعي با چند جسد پشت سر است.نيمه ديگر اين جاده پوچ است.مثل آن قطعه ديگر.باز نگاهم در قفس دخترك اسير مي شود.موهايش طلاي ناب است.نه كوتاه و نه بلند.نه ساده و نه مجعد.پاهايم باز با ترديد از هم سبقت مي گيرند.دخترك همچنان بي قدم مي آيد.به گونه اي خاص پرواز مي كند.عرض جاده تمام شد.سؤالي آشنا مي پرسم:((نامت چيست؟)).جواب را مي دانستم:((رؤيا)).كاش باز هم دستور مي داد.حتي اگر فرمان مرگ بود.اين بار گرفتار نگاهش مي شوم.هستي در نگاهش غوطه ور است.زندگي چشمان اوست.چشمهايش ساده و سخت اند.حالا سؤالي برايم نمانده.
                                                             ديگر فلسفه برايم بي بعد شده است.حالا مي دانم.مي دانم كه آينه دروازه هستي است و هستي آنسوي آينه و ما در اينجا تصاوير دو بعدي هستيم.
دخترك اينجاست.نه مي رود.نه مي ماند.آخر رهايم مي كند.راه مي افتم كه ده قدم را كامل كنم.چراغ راهنما روبرويم است.تمام نورهايش خاموش اند.باز هم صدايي واقعي مي شنوم.نواي ترمز وحشت آگين يك مركب فلزي است.رؤيا را زد.رؤيا تكه تكه شد.رؤيا زيبا بود.رؤياي زيبايي بود.اما رؤيا نيز واقعي بود.اما رؤيا نيز....
  باز مي گردم.جستجو تمام شد.هنوز چراغ راهنما پا برجاست.چراغ زرد روشن است.چراغ سبز روشن است.چراغ قرمز روشن است...

                           پايان
    

                                         نویسنده:غلامرضا زارع

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه شانزدهم مرداد 1388  |
 کارو
خداوندا

 خدا وندا...!

 اگر روزي بشر گردي

 زحال بندگانت با خبر گردي

 پشيمان مي شدي از قصه خلقت

 از اينجا از آنجا بودنت !

  خداوندا...!

 اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

 لباس فقر به تن داري

 براي لقمه ي ناني

 غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

 زمين و آسمان را کفر مي گويي...نمي گويي؟

 خداوندا...

 اگر با مردم آميزي

 شتابان در پي روزي

 ز پيشاني عرق ريزي

 شب آزرده ودل خسته

 تهي دست و زبان بسته

 به سوي خانه باز آيي

 زمين آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

  خدا وندا...

 اگر در ظهرگرماگير تابستان

 تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

 لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

 و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

 واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد

 و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

 زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

 

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را...!

 تو خود سلطان تبعيضي

تو خود يک فتنه انگيزي

اگر در روز خلقت مست نمي کردي

يکي را همچون من بدبخت

 يکي را بي دليل آقا نمي کردي

جهاني را چنين غوغا نمي کردي

 دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

 دگر آهم نمي گيرد

 دگر اين سازها شادم نمي سازد

 دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

 دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

  نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

 نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد. اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد

براي نا مرادي هاي دل باشد

 خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

 فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

 اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟

به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!

شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

 چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

 چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده مي گويم

خدا هرگز نمي باشد

من امشب ناله ني را خدا دانم

 من امشب ساغر مي را خدا دانم

خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد

خداي من شراب خون رنگ مي باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هيچ است.

 خدا پوچ است.

 خدا جسمي است بي معني

 خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد

 و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم

اگر حق است زدم زير خدايي... !!!

 عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا....

اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

ولي نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

 چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

 خداوندا...

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

 خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را.

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

 کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

 آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

 می لغزد

پس...قولت!

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم .... !

  

                                                   

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه دهم فروردین 1388  |
 
                                   مشق شب

دفترم كو
كو مدادم
مشق شب بايد نوشت
مشق فرداهايمان را نيز هم
تا سحر بايد نوشت و
 باز هم بايد نوشت
بار ديگر هم نوشتن نيست بد
تا به كي بايد نوشت و
تا كجا بايد نوشت
مردم از اين روزهاي زشت و شبهاي پليد
كو كجايند روزهاي خوب و شبهاي زلال
ما و اين دل مردگي ها تا به كي
از سياهيهاي شب بايد گريخت
دوستان ،ياران،عزيزان:
شايد اكنون بهتر است فكري كنيم
فكر فردايي كه ديگر شب نباشد بعد از آن
شب چرا اينگونه تاريك و بلند
شب نبود اين، ما شبش كرديم، ما
شب ترين شبهايمان اين روزهاست
             هان،
به پا خيزيد اي ياران من
قلب شب را واژگون بايد كنيم
بر شب و شب حاكمان شورش كنيم
شب به پايان مي رسد گر دست در دست هم نهيم
روز نوروزي بود در پشت شب
بعد شب بهروزي است و زندگي
شب سياه است و پليد و سرد و زشت
از شب و شب پيشه گان بايد نوشت
شب به پايان مي رسد گر دست در دست هم نهيم
شب به پايان مي رسد گر دست در دست هم نهيم
شب به پايان مي رسد گر.......
شب به پايان مي رسد گر ......
شب......
                                                                                                             شاعر :غلامرضا زارع

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه نوزدهم مرداد 1387  |
 درد و قاضی

 

برد دزدی را سوی قاضی عسس

خلق بسیاری روان از پیش و پس

گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود

دزد گفت از مردم آزاری چه سود

گفت، بدکردار را بد کیفر است

گفت، بد کار از منافق بهتر است

گفت، هان بر گوی شغل خویشتن

گفت، هستم همچو قاضی راهزن

گفت، آن زرها که بردستی کجاست

گفت، در همیان تلبیس شماست

گفت، آن لعل بدخشانی چه شد

گفت، میدانیم و میدانی چه شد

گفت، پیش کیست آن روشن نگین

گفت، بیرون آر دست از آستین

دزدی پنهان و پیدا، کار تست

مال دزدی، جمله در انبار تست

تو قلم بر حکم داور میبری

من ز دیوار و تو از در میبری

حد بگردن داری و حد میزنی

گر یکی باید زدن، صد میزنی

میزنم گر من ره خلق، ای رفیق

در ره شرعی تو قطاع الطریق

می‌برم من جامه‌ی درویش عور

تو ربا و رشوه میگیری بزور

دست من بستی برای یک گلیم

خود گرفتی خانه از دست یتیم

من ربودم موزه و طشت و نمد

تو سیهدل مدرک و حکم و سند

دزد جاهل، گر یکی ابریق برد

دزد عارف، دفتر تحقیق برد

دیده‌های عقل، گر بینا شوند

خود فروشان زودتر رسوا شوند

دزد زر بستند و دزد دین رهید

شحنه ما را دید و قاضی را ندید

من براه خود ندیدم چاه را

تو بدیدی، کج نکردی راه را

میزدی خود، پشت پا بر راستی

راستی از دیگران میخواستی

دیگر ای گندم نمای جو فروش

با ردای عجب، عیب خود مپوش

چیره‌دستان میربایند آنچه هست

میبرند آنگه ز دزد کاه، دست

در دل ما حرص، آلایش فزود

نیست پاکان چرا آلوده بود

دزد اگر شب، گرم یغما کردنست

دزدی حکام، روز روشن است

حاجت ار ما را ز راه راست برد

دیو، قاضی را بهرجا خواست برد

 

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 مرگ
نوشته ای کوتاه در مورد مرگ از زبان صادق هدایت.

بفرمایید:

http://www.sharemation.com/toop/marg.pdf?uniq=hzez8t

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 
گردي از راهي نمي خيزد ، سواران را چه شد ؟
مرده اند از بيم ياران ، نامداران را چه شد ؟
جز صداي جغدها چيزي نمي آيد بگوش
قمريان آخر کجا رفتند ، ساران را چه شد ؟

از هجوم کرکسان شوم قلب من گرفت
بلبلان ، قرقاولان ، کبکان ، هزاران را چه شد ؟
دورتا دور من از دشمن سياهي مي زند
دوستان ما کجا رفتند ، ياران را چه شد ؟

هرکجا سوز زمستان است و تاراج خزان
روح تابستان و عطر نوبهاران را چه شد ؟
زير سم لشکر ضحاک ، پشت من شکست
کاوه لشکرشکن کو ؟ شهسواران را چه شد ؟

لشکر توران به قلب سرزمين ما رسيد
رستم و گودرز کو ؟ اسفندياران را چه شد ؟
خشکسالي در زمين بيداد و غوغا مي کند
بخشش هفت آسمان کو ؟ باد و باران را چه شد ؟
|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه پنجم خرداد 1387  |
 
 

صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

در میخانه‌ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود

گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده‌ام لیکن

بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم

اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخر

به خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم

قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد

که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم

جگر چون نافه‌ام خون گشت کم زینم نمی‌باید

جزای آن که با زلفت سخن از چین خطا گفتیم

تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار درنگرفت

ز بدعهدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 
 

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم

خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن

فکر دور است همانا که خطا می‌بینم

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب

این همه از نظر لطف شما می‌بینم

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال

با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم

کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین

آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم

دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید

که من او را ز محبان شما می‌بینم

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 
 

شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست

بی تکلف، حیله‌ی پرویز نامردانه بود

روزگاری است نرفتیم به صحرای جنون

یاد مجنون که عجب سلسله جنبانی بود!

من آن نیم که به نیرنگ دل دهم به کسی

بلای چشم کبود تو آسمانی بود

دل دیوانه‌ی من قابل زنجیر نبود

ورنه کوتاهی ازان زلف گرهگیر نبود

عمر مردم همه در پرده‌ی حیرانی رفت

عالم خاک کم از عالم تصویر نبود

گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را

همه روی زمین یک لب خندان می‌بود

حسرت اوقات غفلت چون ز دل بیرون رود؟

داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟

یاد آن جلوه‌ی مستانه کی از دل برود؟

این نه موجی است که از خاطر ساحل برود

هر که باری ز دل رهروان بردارد

راست چون راه، سبکبار به منزل برود

سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ

خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود

رفتی و از بدگمانیهای عشق دوربین

تا تو می‌آیی به مجلس، دل به صد جا می‌رود

در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است

ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود

در بیابان جنون از راهزن اندیشه نیست

کاروان در کاروان سنگ ملامت می‌رود!

در خرابات مغان بی عصمتی را راه نیست

دختر رز با سیه مستان به خلوت می‌رود

روشنگر وجود بود آرمیدگی

آیینه است آب چو هموار می‌رود

جایی نمی‌روی که دل بدگمان من

تا بازگشتن تو به صد جا نمی‌رود

دل را به هم شکن که ازین بحر پر خطر

تا نشکند سفینه به ساحل نمی‌ورد

از پاشکستگان چراغ است تیرگی

زنگ کدورت از دل عاقل نمی‌رود

هر جلوه‌ای که دیده‌ام از سروقامتی

چون مصرع بلند ز یادم نمی‌رود

هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد

هر که آمد گرهی چند برین کار افزود

محراب صبح گوشه‌ی ابرو بلند کرد

ساقی مهل نماز صراحی قضا شود

می‌شود خون خوردن من ظاهر از رخسار یار

از گلستان حسن سعی باغبان پیدا شود

می‌شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدید

جای بلبل در چمن، فصل خزان پیدا شود

به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند

که زندگانی من صرف خورد و خواب شود

عشق فکر دل افگار ز من دارد بیش

دایه پرهیز کند طفل چو بیمار شود

آن که از چشم تو افکند مرا بی تقصیر

چشم دارم به همین درد گرفتار شود

می‌خوردن مدام مرا بی‌دماغ کرد

عادت به هر دوا که کنی بی‌اثر شود

بر گشاد دل من دست ندارد تدبیر

به دریدن مگر این نامه ز هم باز شود

گل بی خار درین غمکده کم سبز شود

دست در گردن هم، شادی و غم سبز شود

طی شد ایام برومندی ما در سختی

همچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود

سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی

نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود

بیستون را جان شیرین کرد در تن کوهکن

عشق اگر بر سنگ اندازد نظر، آدم شود

دریا شود ز گریه‌ی رحمت، کنار من

از چشم هر که قطره‌ی اشکی روان شود

هر نسیمی می‌تواندخضر راه او شدن

هر که چون برگ خزان آماده رفتن شود

تا دل نمی‌برم زکسی، دل نمی‌دهم

صیاد من نخست گرفتار من شود

اگر از همسفران پیشتر افتم چه شود

پیش ازین قافله همچون خبر افتم چه شود

عمرها رفت که چون زلف پریشان توام

زیر پای تو شبی گر به سر افتم چه شود

چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود

مرا به خنده‌ی شادی دهان گشاده شود

نچیده گل ز طرب، خرج روزگار شدم

چو غنچه‌ای که به فصل خزان گشاده شود

مشو ز وحدت و کثرت دوبین، که یک نورست

که آفتاب شود روز و شب ستاره شود

به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است

پر شکسته خس و خار آشیانه شود

یا سبو، یا خم می، یا قدح باده کنند

یک کف خاک درین میکده ضایع نشود

بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست

کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود؟

این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا

ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود

که رو نهاد به هستی، که از پشیمانی

نفس گسسته به معموره‌ی عدم نشود؟

دست بر دل نه که در بحر پر آشوب جهان

شاهد عجزست هر دستی که بالا می‌شود

موج سراب، سلسله جنبان تشنگی است

پروانه بیقرار ز مهتاب می‌شود

نسبت به شغل بیهده‌ی ما عبادت است

از عمر آنچه صرف خور و خواب می‌شود

دست هر کس را که می‌گیری درین آشوبگاه

بر چراغ زندگی دست حمایت می‌شود

چندان که در کتاب جهان می‌کنم نظر

یک حرف بیش نیست که تکرار می‌شود

دور نشاط زود به انجام می‌رسد

می چون دو سال عمر کند، پیر می‌شود

روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان

بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود

گر شکر در جام ریزم، زهر قاتل می‌شود

چون صدف گر آب نوشم، عقده‌ی دل می‌شود

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می‌شود

رشته‌ی پیوند یاران را بریدن سهل نیست

چهره‌ی برگ خزان، زرد از جدایی می‌شود

بال شکسته است کلید در قفس

این فتح بی شکستگی پر نمی‌شود

دندان ما ز خوردن نعمت تمام ریخت

اندوه روزی از دل ما کم نمی‌شود

نتوان به آه لشکر غم را شکست داد

این ابر از نسیم پریشان نمی‌شود

رتبه‌ی زمزمه‌ی عشق ندارد زاهد

بگذارید که آوازه جنت شنود

همچو پروانه جگر سوخته‌ای می‌باید

که ز خاکستر ما بوی محبت شنود

مگر به داغ عزیزان نسوخته است دلش ؟

کسی که زندگی پایدار می‌خواهد

چنین که ناله‌ی من از قبول نومیدست

عجب که کوه صدای مرا جواب دهد

دهن خویش به دشنام میالا زنهار

کاین زر قلب به هر کس که دهی باز دهد

بی حاصلی است حاصل دل تا بود درست

این شاخ چون شکسته شود بار می‌دهد

با خون دل بساز که چرخ سیاه دل

بی خون ،به لاله سوخته نانی نمی‌دهد

از در حق کن طلب شکسته‌دلان را

شیشه چو بشکست پیش شیشه گر آید

در سلسله‌ی یک جهتان نیست دورنگی

یک ناله ز صد حلقه‌ی زنجیر برآید

ز شرم گنه، سرو موزون ز خاکم

سرافکنده چون بید مجنون برآید

ز بس خاک خورده است خون عزیزان

به هر جا که ناخن زنی خون برآید

لاله دارد خبر از برق سبکسیر بهار

که نفس سوخته از خاک بدر می‌آید

آمد کار من ورشته تسبیح یکی است

که ز صد رهگذرم سنگ به سر می‌آید

ناکسی بین که سر از صحبت من می‌پیچد

سر زلفی که به دست همه کس می‌آید

رویگردان نشود صافدل از دشمن خویش

آخر آیینه به بالین نفس می‌آید

در دل صاف نماند اثر تیغ زبان

زخم این آینه چون آب به هم می‌آید

کشتی عقل فکندیم به دریای شراب

تا ببینیم چه از آب برون می‌آید!

از دل خسته‌ی من گر خبری می‌گیری

برسان آینه را تانفسی می‌آید

نماند از سردمهریهای دوران در جگر آهم

درختی را که سرما سوخت، دودش بر نمی‌آید

بر آن رخسار نازک از نگاه تند می‌لرزم

که طفل شوخ، دست خالی از بستان نمی‌آید

ز خواب نیستی برجسته‌ام از شورش هستی

ز دست من بغیر از چشم مالیدن نمی‌آید

در آتشم که چوآب گهر ز سنگدلی

به کام تشنه چکیدن ز من نمی‌آید

من آن شکسته پر و بال طایرم چون چشم

کز آشیانه پریدن ز من نمی‌آید

در آن محفل که من بردارم از لب مهر خاموشی

صدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمی‌آید

عبث مرغ چمن بر آب و آتش می‌زند خود را

گل بی شرم از آغوش خس بیرون نمی‌آید

به پای خم برسانید مشت خاک مرا

که دستگیری من از سبو نمی‌آید

زلیخا چشم یاری از صبا دارد،نمی‌داند

که بوی پیرهن چشم چون دستار می‌باید

نگاهبانی خوبان شوخ چشم بلاست

چو گل ز باغ رود باغبان بیاساید

امید دلگشایی داشتم از گریه‌ی خونین

ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید

شکسته حالی من پیش یار باید دید

خزان رنگ مرا در بهار باید دید

مرا ز روز قیامت غمی که هست این است

که روی مردم عالم دو بار باید دید!

خراب حالی این قصرهای محکم را

ز روزن نظر اعتبار باید دید

بنمایید بجز آینه و آب، کسی

که به دنبال سرم روز سفر می‌گرید

از قید فلک بر زده دامن بگریزید

چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید

هر جا که کند گرد غم از دور سیاهی

زیر علم باده‌ی روشن بگریزید

ماتمکده‌ی خاک ،سزاوار وطن نیست

چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید

احوال من مپرس، که با صد هزار درد

می‌بایدم به درد دل دیگران رسید

نیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من به جا

ساغر یک بزم می‌باید مرا تنها کشید

آه ازین شورش که ناز دولت بیدار را

از سبک قدران سنگین خواب می‌باید کشید

گلشن از نازک نهالان یک تن سیمین شده است

باغ را چون ابر در آغوش می‌باید کشید

مدتی سجاده‌ی تقوی به دوش انداختی

چند روزی هم سبو بر دوش می‌باید کشید

میدان تیغ بازی برق است روزگار

بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید

فریب زندگی تلخ داد دایه مرا

ز شکری که به طفلی مرا به کام کشید

زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است

تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

می‌زنم بر کوچه‌ی دیوانگی در این بهار

بیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید

یوسف ما در ترازو چند باشد همچو سنگ؟

ای به همت از زلیخا کمتران، غیرت کنید!

چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک؟

که رخ به خون جگر شسته لاله می‌روید

صحبت صافدلان برق صفت در گذرست

هر چه دارید به می در شب مهتاب دهید

شاهی و عمر ابد هر دو به یک کس ندهند

ای سکندر، طمع از چشمه‌ی حیوان بردار

در زیر خرقه شیشه‌ی می را نگاه دار

این ماه را نهفته در ابر سیاه دار

پیر مغان ز توبه ترا منع اگر کند

زنهار گوش هوش به آن خیره خواه دار

یارب مرا ز پرتو منت نگاه دار

شمع مرا ز دست حمایت نگاه دار

عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار

وقت شباب دامن فرصت نگاه دار

شب را اگر از مرده دلی زنده نداری

جهدی کن و دامان سحرگاه نگه‌دار

به هر روش که توانی خراب کن تن را

ازین ستمکده سیلاب را دریغ مدار

حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست

از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار

نسخه‌ی مغلوط عالم قابل اصلاح نیست

وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار

به شکر این که شدی پیشوای گرمروان

ز نقش پای چراغی به راه ما بگذار

جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست

موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار

کاش در زندگی از خاک مرا برمی داشت

آن که بر تربت من سایه فکند آخر کار

عقل پیری ز من ایام جوانی مطلب

که در ایام خزان صاف شود آب بهار

از فروغ لاله آتش زیر پا دارد بهار

چون گل رعنا، خزان را در قفا دارد بهار

گر به جرم سینه صافی سنگبارانت کنند

همچو آب از بردباریها به روی خود میار

خبر حسرت آغوش تهیدست مرا

یک ره ای هاله‌ی بیدرد، به آن ماه ببر

به پیری، گفتم از دامان دنیا دست بردارم

ندانستم که در خشکی شود این خار گیراتر

چون زمین نرم از من گرد بر می‌آورند

می‌کنم هر چند با مردم مدارا بیشتر

پیران تلاش رزق فزون از جوان کنند

حرص گدا شود طرف شام بیشتر

مانند آب چشمه ز کاوش فزون شود

چندان که می خوری غم ایام بیشتر

دارد نظر به خانه خرابان همیشه عشق

ویرانه فیض می‌برد از ماه بیشتر

چراغ مسجد از تاریکی میخانه افروزد

شب آدینه باشد گوشه‌ی محراب روشنتر

فروغ عاریت بانور ذاتی برنمی‌آید

که روز ابر باشداز شب مهتاب روشنتر

زندان به روزگار شود دلنشین و ما

هر روز می‌شویم ز دنیا رمیده‌تر

از سنگلاخ دنیا، ای شیشه بار بگذر

چون سیل نو بهاران، زین کوهسار بگذر

هنگام بازگشت است، نه وقت سیر و گشت است

با چهره‌ی خزانی، از نو بهار بگذر

صبح آگاهی شود گفتم مرا موی سفید

چشم بی شرم مرا شد پرده‌ی خواب دگر

بغیر عشق که از کار برده دست و دلم

نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر

لامکانی شو که تبدیل مکان آب و گل

نقل کردن باشد از زندان به زندان دگر

به گفتگو نرود کار عشق پیش و مرا

نمی‌کشد دل غمگین به گفتگوی دگر

ز حرف سرد ناصح غفلتم افزود بر غفلت

نسیم صبح، شد خواب مرا افسانه‌ی دیگر

فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب

از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر

صبح است ساقیا می چون آفتاب گیر

عیش رمیده را به کمد شراب گیر

دل می‌شود سیاه ز فانوس بی چراغ

در روز ابر، باده‌ی چون آفتاب‌گیر

ذوقی است جانفشانی یاران به اتفاق

همرقص نیستی شو و دست شرار گیر

جز گوشه‌ی قناعت ازین خاکدان مگیر

غیر از کنار، هیچ ز اهل جهان مگیر

رنگ من کرده به بال وپر عنقا پرواز

نیست ممکن که به چندین بط می آید باز

اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز

این خانه‌ی شکسته چکیدن گرفت باز

نبضی که بود از رگ خواب آرمیده‌تر

از شوق دست یار جهیدن گرفت باز

زاهد خشک کجا، گریه‌ی مستانه کجا؟

آب در دیده‌ی تصویر نگردد هرگز

صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود

بی دل پاک، سخن پاک نگردد هرگز

کدام آبله پا عزم این بیابان کرد؟

که خارها همه گردن کشیده‌اند امروز

روزی که آه من به هواداری تو خاست

در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز

بدار عزت موی سفید پیران را

ز جای خویش به تعظیم صبحدم برخیز

درین جهان نبود فرصت کمر بستن

ز خاک تیره، کمر بسته چون قلم برخیز

از دل آگاه، در عالم، همین نام است و بس

چشم بیداری که دیدم، حلقه‌ی دام است و بس

از سر مژگان، نگاه حسرت ما نگذرد

عمر بال افشانی ما تا لب بام است و بس

چون نگردم گرد سر تا پای او چون گردباد؟

پاکدامانی که می‌بینم بیابان است و بس

بید مجنونیم، برگ ما زبان خامشی است

گل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس

از دشمنان خود نتوان بود بی خبر

آخر ترا که گفت که از دوستان مپرس؟

سنگ و گوهر، دیده حیران میزان را یکی است

امتیاز کفر و ایمان از من مجنون مپرس

در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند

آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس

ز گاهواره تسلیم کن سفینه‌ی خویش

میان بحر بلا در کنار مادر باش

ای صبح مزن خنده‌ی بیجا، شب وصل است

گر روشنی چشم منی، پرده‌نشین باش

یاد از نگاه گیر طریق سلوک را

در عین آشنایی مردم، رمیده باش

بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را

در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش

صحبت شبهای میخواران ندارد بازگو

چون ز مجلس می‌روی بیرون، لب پیمانه باش

ای شاخ گل، به صحبت بلبل سری بکش

بسیار بر رضای دل باغبان مباش

در جبهه‌ی گشاده‌ی گلها نگاه کن

دلگیر از گرفتگی باغبان مباش

آب روان عمر ز استاده خوشترست

آزرده از گذشتن این کاروان مباش

شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباش

لاله در کوه بدخشان گر نباشد گو مباش

زینت ظاهر چه کار آید دل افسرده را؟

نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش

نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت

هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش

چون تاک اگرچه پای ادب کج نهاده‌ایم

ما رابه ریزش مژه‌ی اشکبار بخش

ای آن که پای کوه به دامن شکسته‌ای

یک ذره صبر هم به من بیقرار بخش

گرانی می‌کند بر خاطرش یادم، نمی‌دانم

که با این ناتوانی چون توانم رفت از یادش؟!

ز انقلاب جهان بی‌بران نیم‌لرزند

که هر چه میوه ندارد نمی‌فشانندش

برهمن از حضور بت، دل آسوده‌ای دارد

نباشد دل به جا آن را که در غیب است معبودش

عیار گفتگوی او نمی‌دانم، همین دانم

که در فریاد آرد بوسه را لبهای خاموشش

به آب می‌برد و تشنه باز می‌آرد

هزار تشنه جگر را چه زنخدانش

به زور، چهره‌ی خود را شکفته می‌دارم

چو پسته‌ای که کند زخم سنگ خندانش

به عزم رفتن از گلزار چون قامت برافرازد

گل از بی طاقتی، چون خار آویزد به دامانش

به آه سرد من آن شاخ گل سر در نمی‌آرد

وگرنه هر نسیمی می‌برد از راه بیرونش

دل بی طاقتی چون طفل بدخو در بغل دارم

که نتوانم به کام هر دو عالم داد تسکینش

بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود

آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش

می‌کند مستی گوارا تلخی ایام را

وای برآن کس که می‌آید درین محفل به هوش

ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانم

که دست شانه نگارین برآمد از مویش

ساحلی نیست به از شستن دست از جانش

آن که سیلاب ز پی دارد و دریا درپیش

آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش

آه اگر در دل عاشق نگرد صورت خویش

حاصل من چو مه نو ز کمانخانه چرخ

تیر باران اشارت بود از شهرت خویش

چون هر چه وقف گشت بزودی شود خراب

کردیم وقف عشق تو ملک وجود خویش

هر چند تا جریم، فرومایه نیستیم

تابر زیان خلق گزینیم سود خویش

در دبستان وجود از تیره بختی چون قلم

رزق من کوتاهی عمرست از گفتار خویش

حرف سبک نمی بردم از قرار خویش

از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش

آغوشم از کشاکش حسرت چو گل درید

شاخ گلی ندید شبی در کنار خویش

کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش

تا دریغ از چشم خود می‌داشتی دیدار خویش

ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان

آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش

از گهر سنجی این جوهریان نزدیک است

که ز ساحل به صدف باز برم گوهر خویش

ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش

ما و دریا نمودیم به هم گوهر خویش

نکند باد خزان رحم به مجموعه‌ی گل

من به امید چه شیرازه کنم دفتر خویش ؟

خود کرده‌ام به شکوه‌تر خصم جان خویش

کافر مباد کشته‌ی تیغ زبان خویش !

چون سرو در مقام رضا ایستاده‌ام

آسوده خاطرم ز بهار و خزان خویش

جمع سازد برگ عیش از بهر تاراج خزان

در بهار آن کس که می‌بندد در دبستان خویش

از بیقراری دل اندوهگین خویش

خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش

دایم به خون گرم شفق غوطه می‌خورم

چون صبح صادق از نفس راستین خویش

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 سلسله موی دوست
 
 سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشده پای بند گردن جان در کمند

زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 عراقی

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب این این به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 فروغی بسطامی

من نمی‌گویم که عاقل باش یا دیوانه باش

گر به جانان آشنایی از جهان بیگانه باش

گر سر مقصود داری مو به مو جوینده شو

ور وصال گنج خواهی سر به سر ویرانه باش

گر ز تیر غمزه خونت ریخت ساقی دم مزن

ور به جای باده زهرت داد در شکرانه باش

چون قدح از دست مستان می خوری مستانه خور

چون قدم در خیل مردان می‌زنی مردانه باش

گر مقام خوش‌دلی می‌خواهی از دور سپهر

شام در مستی، سحر در نعره‌ی مستانه باش

گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند

گول نعمت را مخور مشغول صاحب خانه باش

یا به چشم آرزو سیر رخ صیاد کن

یا به صحرای طلب در جستجوی دانه باش

یا مشامت را ز بوی سنبلش مشکین مخواه

یا هم آغوش صبا یا هم نشین شانه باش

یا گل نورسته شو یا بلبل شوریده‌حال

یا چراغ خانه یا آتش به جان پروانه باش

یا که طبل عاشقی و کوس معشوقی بزن

یا به رندی شهره شو یا در جمال افسانه باش

یا به زاهد هم قدم شو یا به شاهد هم نشین

یا خریدار خزف یا گوهر یک دانه باش

یا مسلمان باش یا کافر، دورنگی تا به کی

یا مقیم کعبه شو یا ساکن بت خانه باش

یا که در ظاهر فروغی ذکر درویشی مکن

یا که در باطن مرید خسرو فرزانه باش

ناصرالدین شه که چرخش عرضه می‌دارد مدام

شادکام از وصل معشوق و لب پیمانه باش

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  |
 ترجیع بند وحشی
 

ساقی بده آن باده که اکسیر وجود است

شوینده آلایش هر بود و نبود است

بی زیبق و گوگرد که اصل زر کانی‌ست

مفتاح در گنج طلا خانه‌ی جود است

بی گردش خورشید کم و بیش حرارت

کان زر از او هر چه فراز است و فرود است

قرعی نه و انبیقی و حلی و نه عقدی

در بوته گداز زر و نه نار و نه دود است

سیماب در او عقد وفا بسته بر آتش

از هردو عجب اینکه نه بود و نه نمود است

هم عهد در او سود و زیان همه عالم

وین طرفه که در وی نه زیان است و نه سود است

در عالم هستی که ز هستی به در آییم

ما را چه زیان از عدم سود وجود است

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

مطرب به نوای ره ما بی‌خبران زن

تا جامه درانیم ره جامه دران زن

آورد خمی ساقی و پیمانه بر آن زد

تو نیز بجو ساز خود و زخمه بر آن زن

زان زخمه که بی‌حوصله از شحنه هراسد

خنجر کن و زخمش به دل بی‌جگران زن

آن نغمه بر آور که فتد مرغ هوایی

زان رشته گره بر پر بیهوده پران زن

بانگی که کلاه از سر عیوق در افتد

بر طنطنه کوکبه‌ی تاجوران زن

این میکده وقف است و سبیل است شرابش

بر جمله صلایی ز کران تا به کران زن

بگذار که ما بی‌خود و مدهوش بیفتیم

این نعمه‌ی مستانه به گوش دگران زن

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی‌هست در این میکده مستیم

ساقی بده آن می که ز جان شور برآرد

بردار اناالحق سر منصور برآرد

آن می که فروغش شده خضر ره موسی

آتش ز نهاد شجر طور برآرد

آن می که افق چون شودش دامن ساغر

خورشید ز جیب شب دیجور برآرد

آن می که چو ته مانده فشانند به خاکش

سد مرده سر مست سر از گور برآرد

آن می که گر آهنگ کند بر در و بامم

ماتم ز شعف زمزمه‌ی سور برآرد

آن می که چو تفسیده کند طبع فسرده

سد «العطش» از سینه کافور برآرد

آن می به کسی ده که به میخانه نرفته ست

تا آن میش از مست و ز مستور بر آرد

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

کو مطرب خوش نغمه که آتش اثر آید

کان نغمه برآرد که ز جان دود بر آید

آن نغمه که سر می و میخانه کند فاش

تا زاهد پیمانه شکن شیشه گر آید

آن نغمه که چون شعله فروزد به در گوش

از راه نفس بوی کباب جگر آید

آن نغمه که چون گام نهد بر گذر هوش

جان رقص کنان بر سر آن رهگذر آید

آن نغمه‌ی شیرین که پرد روح به سویش

مانند مگس کاو به سلام شکر آید

آن نغمه‌ی پر حال که در کوی خموشان

هر ناله‌اش از عهده‌ی سد جان به درآید

ز آن نغمه خبرده به مناجاتی مسجد

بی آنکه چو ما از دو جهان بی‌خبر آید

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم

رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم

لای ته خم سندل سر ساخته یعنی

ایمن شده از دردسر کون و مکانیم

چون کاسه شکستیم نه پر ماند و نه خالی

بی‌کیسه‌ی بازار چه سود و چه زیانیم

ما هیچ بها بنده کم از هیچ نیرزیم

هر چند که اندر گرو رطل گرانیم

شیریم سر از منت ساطور کشیده

قصاب غرض را نه سگ پای دکانیم

پروانه‌ای از شعله ما داغ ندارد

هر چند که چون شمع سراپای زبانیم

هشیار شود هر که در این میکده مست است

اما دگرانند چنین ، ما نه چنانیم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

رندان خرابات سر و زر نشناسند

چیزی بجز از باده و ساغر نشناسند

بی‌خود شده و برده وجود و عدم از یاد

درویش ندانند و توانگر نشناسند

رطلی که بغلتید شناسند و دگر هیچ

دور فلک و گردش اختر نشناسند

یابند که در ظلمت میخانه حیات است

آن چشمه که می‌جست سکندر نشناسند

بازان کم آزار نظر بسته ز صیدند

غیر از می چون خون کبوتر نشناسند

دشنام و دعا را بر ایشان دوییی نه

شادی ز غم و زهر ز شکر نشناسند

هستند شناسای می و میکده چون ما

فردوس ندانسته ز کوثر نشناسند

ما گوشه نشینان خرابا الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

تا راه نمودند به ما دیر مغان را

خوش می‌گذرانیم جهان گذران را

از مغبچگان بسکه در او غلغل شادیست

نشینده کس آوازه‌ی اندوه جهان را

دیری نه ، بهشتی ، ز می و مغبچه در وی

از کوثر و از جام فراغت دل و جان را

آن دیر که هر مست که آنجا گذر انداخت

خود گم شدو گم کرد ز خود نام و نشان را

دیری که سر از سجده‌ی بت باز نیاورد

هرکس که در او خورد یکی رطل گران را

مسجد نه که در وی می و می‌خواه نگنجد

سد جوش در این راه هم این را و هم آن را

غلتیده چو ما پیش بتی مست به بویی

هر گوشه هزاران و نیالوده دهان را

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

ترسا بچه‌ای کز می و جامش خبرم نیست

خواهم برمش نام ولی آن جگرم نیست

کافر شدم از بسکه کنم سجده به پایش

اینست که زناری از او بر کمرم نیست

ناقوس نوازم که مناجات بت اینست

در حلقه‌ی تسبیح شماران گذرم نیست

آنجا که صلیب است نمودار سر دار

پایم شد و کم گشت و سراغی ز سرم نیست

گر خدمت خنزیر کند امر چه تدبیر

گیرم ره خدمت که طریق دگرم نیست

شیخی پس سد چله پی دختر ترسا

آن کرد، از او غیرت دین بیشترم نیست

ترسا بچه گو باده از این مست ترم ساز

تا بستن زنار بگویم خبرم نیست

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

گر عشق کند امر که زنار ببندیم

زنار مغان در سر بازار ببندیم

سد بوسه به هر تار دهیم از پی تعظیم

تسبیح بتش بر سر هر تار ببندیم

گر صومعه داران مقلد نپسندند

هر چند گشایند دگر بار ببندیم

معلوم که بر دل چو در لطف گشاید

آن عشق که برخویش به مسمار ببندیم

برلب تری باده و خشک ار نم او حلق

پیداست چه طرف از در خمار ببندیم

آن باده خوش آید که دود بر سر و بر گوش

راه سخن مردم هشیار ببندیم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

خواهم که شب جمعه‌ای از خانه خمار

آیم به در صومعه زاهد دین دار

در بشکنم و از پس هر پرده زرقی

بیرون فکنم از دل او سد بت پندار

بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر

آرم به در صومعه سد حلقه زنار

مردان خدا رخت کشیدند به یکبار

چیزی به میان نیست بجز جبه و دستار

این صومعه داران ریایی همه زرقند

پس تجربه کردیم همان رند قدح خوار

می خوردن ما عذر سخن کردن ما خواست

بر مست نگیرند سخن مردم هشیار

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

رفتم به در مدرسه و گوش کشیدم

حرفی که به انجام برم پی ، نشیندم

سد اصل سخن رفت و دلیلش همه مدخول

از شک و گمانی به یقینی نرسیدم

بس عقده که حل گشت در او هیچ نبسته

یک در نگشودند ز سد قفل کلیدم

گفتند درون آی و ببین ماحصل کار

غیر از ورقی چند سیه کرده ندیدم

گفتند که در هیچ کتابی ننوشتند

هر مسأله عشق کز ایشان طلبیدم

جستم می منصور ز سر حلقه‌ی مجلس

آن می‌طلبی گفت که هرگز نچشیدم

دیدم که در او دردسری بود و دگر هیچ

با دردکشان باز به میخانه دویدم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

المنة لله که ندارم زر و سیمی

کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی

شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد

باید ز پی جان خود افروخت جحیمی

نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان

نی بسته‌ی امیدی و نی خسته‌ی بیمی

ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی

یک گوشه‌ی نان بس بود و پاره گلیمی

بهر شکمی کاوست پی مزبله مزدور

دریوزه‌ی هر سفله بود عیب عظیمی

ز آنجا که بود سیری چشم و دل قانع

ده روز بسازم نه به قرصی که به نیمی

گر روح غذا گیرد از آن باده که ماراست

سد سال توان زیست به تحریک نسیمی

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

دارم ز زمان شکوه نه از اهل زمانه

کو مطرب و سازی که بگویم به ترانه

خواهم که سر آوازه‌ای از تازه بسازم

کرند به بازار به آواز چغانه

سر کندن و انداختنش را چه توان گفت

مرغی که نه آبی طلبیده‌ست و نه دانه

در عهد که بوده ست که یک بار شنوده‌ست

تاریخ جهان هست فسانه به فسانه

بلبل هدف تیر نمودن که پسندد

خاصه که بود بلبل مشهور زمانه

جز عشق و محبت گنهم چیست ،چه کردم

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

ساقی سخن مست دراز است ، بده می

تا درد سر شکوه کشد یا ز میانه

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

گر شکوه‌ای آمد به زبان بزم شراب است

باید که بشویند ز دل عالم آب است

زینش نتوان سوخت گر از خویش بنالد

آن مرغ که در روغن خود گشته کباب است

ابری برسد روزی و جانش به تن آید

آن ماهی تفسیده که در آب سراب است

گر قهقهه‌اش نیست مخوان مرغ به کویش

آن کبک که آرامگهش جای عقاب است

پا در گلم و مقصد من دور حرم لیک

تا چون بر هم ز آنکه رهم جمله خلاب است

وین طرفه که بارم همه شیشه ست پر از می

وقتی که شود شیشه تهی ، کار خراب است

کو خضر که تا باز کند چشم و ببیند

خمخانه و خمها که پر از باده‌ی ناب است

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

میخانه که پرورده‌ام از لای خم او

بادا سر من خاک ته پای خم او

حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه

آن خشت که بوده ست به بالای خم او

در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح

خاکی به کف آرم مگر از جای خم او

سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید

بنت العنب آن بکر طرب زای خم او

توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید

آبی که زند موج ز دریای خم او

در زردی خورشید قیامت به خود آییم

ما را که صبوحی‌ست ز صهبای خم او

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید

کز عهده‌ی شکر می ساقی به درآید

آن ساقی باقی که پی جرعه کش او

خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید

آن درد که در میکده او به سفالی ست

لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید

خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش

آن کس که سدش بنده زرین کمر آید

در کوچه میخانه‌ی او گر فکنی راه

بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید

گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند

آن وقت که آواز خروس سحر آید

گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت

مستی که شبانگاه از آنجا به درآید

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و سد جور برای تو کشد

شب به کاشانه‌ی اغیار نمی‌باید بود

غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود

همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود

تشنه‌ی خون من زار نمی‌باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست

موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزا نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چاره‌ی من چیست چه تدبیر کنم

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو

خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو

از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل‌آزرده‌ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده‌ی خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

سد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی

بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

درد من کشته‌ی شمشیر بلا می‌داند

سوز من سوخته داغ جفا می‌داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند

همه کس حال من بی سر و پا می‌داند

پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند

عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند

چاره‌ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای

اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصه‌ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره‌ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهیل است

سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 
                         رؤيا
جستجو مي كردم.با تمام وجودم.آخرين خيابان هستي بود.تنها مكاني كه جستجو نكرده بودم.اگر اينجا هم رؤيا نمي يافتم.آنگاه نبود. آنگاه هيچ جا رؤيا نبود.با هر قدم نا اميدي بيشتر وجودم را مسخ مي كرد.باز هم قدم و هنوز. شايد دوست مي داشتم اين نا اميدي
را.
واقعي بود روح اين خيابان.نگاه دودي سرشار از غرور زن،بادكنك شهيد شده و جيغ موزون كودك،همه واقعي بود.حتي تك تك نفسهايي كه مرد مي زد.و تك تك به مرگ نزديك تر مي شد.نه،به بيداري به هوشياري.چون حالا خواب بود.خوابي هفتاد ساله (و شايد سيصد و نه ساله) و هيچ كس نمي توانست.نمي توانست ثابت كند كه خواب نبود.اگر رؤيا نيست پس كابوس مي ديد.ولي خواب بود و من و همه انسانها و نظام آفرينش در خواب او بوديم.او خواب مي ديد.....
فقط صد متر مانده بود.به آخر هستي،به پوچي كاينات،و به بي رؤيايي.مضحك است.متر يك قرارداد در خواب است در خواب هم مي ماند.حالا نود متر مانده.قدمهايم مي ترسند.مي دانم--نمي دانم چگونه--مي دانم كه انتهاي اين خيابان است.مي دانم ابد است.مي دانم كه از ازل شروع به جستجو كرده ام.آخر اين خيابان ابد است.مي دانم كه آخر اين خيابان از خوابم بيدار خواهم شد.خوابي به عمر هستي.فقط ده قدم مانده.ناگهان به يكباره شروع مي شود.صدايي رؤيايي وجودم را طي مي كند:((ببخشيد!)).بالاي سرم مي نگرم.هنوز همان آسمان واقعي با ابرهاي حقيقي اند.دوباره تكانم مي دهد:((ببخشيد!)).تا زانويم است.دختركي از جنس رؤيا.((بله؟!))من نگفتم اما انگار كه گفتم.شكي نيست كه رؤياست.لباس ساده اي به تن دارد.لباس سادگي.به رنگي تازه.رنگي كه رنگين كمان ندارد.رنگي كه هنوز اسم ندارد.رنگي كه كشف يا حتي اختراع نشده.واقعا رؤيايي است.((مرا از خيابان رد كن)).صدايش را نمي شنوم.مي بينم،لمس مي كنم.دستي پر از حضور خلوص بالا مي آيد.دستي منتظر.بي اراده شده ام.دستش اسير دستم مي شود.آه،اما،دستم خالي است.ولي نمي توانم مشت بسازم.گويا چيزي در دستم است.متحير مي شوم.خيابان از پشت وجودش ديده مي شود.انگار كه نيست.اما هست.او روح است.روحي رؤيايي و حقيقي---
نا خودآگاه راه مي افتم.دخترك نيز با قدمهايم يكي شد.خيابان پوك است.جاييكه لحظه اي پيشتر معبود گاه بوق و فلز و آتش بود.رؤيا همين است.پا به زمين مي گذارم.پاي بعدي و ديگر قدمم.دخترك با من مي آيد بي آنكه قدم بزند.به درختان مي رسيم.درختان مرز ماشين هايند.پشت سرم مي نگرم.تصادفي واقعي با چند جسد پشت سر است.نيمه ديگر اين جاده پوچ است.مثل آن قطعه ديگر.باز نگاهم در قفس دخترك اسير مي شود.موهايش طلاي ناب است.نه كوتاه و نه بلند.نه ساده و نه مجعد.پاهايم باز با ترديد از هم سبقت مي گيرند.دخترك همچنان بي قدم مي آيد.به گونه اي خاص پرواز مي كند.عرض جاده تمام شد.سؤالي آشنا مي پرسم:((نامت چيست؟)).جواب را مي دانستم:((رؤيا)).كاش باز هم دستور مي داد.حتي اگر فرمان مرگ بود.اين بار گرفتار نگاهش مي شوم.هستي در نگاهش غوطه ور است.زندگي چشمان اوست.چشمهايش ساده و سخت اند.حالا سؤالي برايم نمانده.
                                                             ديگر فلسفه برايم بي بعد شده است.حالا مي دانم.مي دانم كه آينه دروازه هستي است و هستي آنسوي آينه و ما در اينجا تصاوير دو بعدي هستيم.
دخترك اينجاست.نه مي رود.نه مي ماند.آخر رهايم مي كند.راه مي افتم كه ده قدم را كامل كنم.چراغ راهنما روبرويم است.تمام نورهايش خاموش اند.باز هم صدايي واقعي مي شنوم.نواي ترمز وحشت آگين يك مركب فلزي است.رؤيا را زد.رؤيا تكه تكه شد.رؤيا زيبا بود.رؤياي زيبايي بود.اما رؤيا نيز واقعي بود.اما رؤيا نيز....
  باز مي گردم.جستجو تمام شد.هنوز چراغ راهنما پا برجاست.چراغ زرد روشن است.چراغ سبز روشن است.چراغ قرمز روشن است...

                           پايان
    

                                         نویسنده:غلامرضا زارع

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 عشق را تجربه کنید
با سلام و خسته نباشيد.

همه ي ما مي دونيم که هر انساني وقتي به سن بلوغ (يا همون 13 تا 19 يا شايدم بيشتر)ميرسه از يکسري نياز هايي که در وجودش هست با خبر ميشه نيازهايي که قبلا به پدر و مادر و محيط پيرامونش داشت حالا به کلي داره تغيير مي کنه و از اون متمايز جلوه ميده و احساس نياز به جنس مخالف يا مقابلش مي کنه در اين دوره عشق ها يا بهتره بگم نياز ها با توجه به برداشت خودم به سه دسته تقسيم ميشن :

1-عشق هاي پاک و عارفانه

 

2-عشق هاي شهواني

 

3-عشق هاي زودگذر

 

1-عشق هاي پاک و عارفانه: در دوران بلوغ اين نوع عشق هم به دو دسته تقسيم ميشه:1-1: برخي از دختران يا پسرها با درک و بينش خاصي مي فهمند که اونها لايق عشقي برتر و والاتر از عشق هاي خاکي هستند و به خداوند عشق مي ورزند چيزي که شايد در درون تک تک انسانها باشه اما اونها اعتقاد دارند که فقط خداست که مي تونه مظهر عشق باشه و لايق پرستش شايد اعتقاد اونها درست به نظر بياد ...؟؟؟

2-1:برخي از دختران و پسران وقتي به هم احساس نياز مي کنند که فکر مي کنند فقط شخص مورد نظري که اون رو به اصطلاح دوست دارن مي تونه دواي درد اون فرد باشه و البته اعتقادشون بر اين هست که با چشم باز فرد مورد نظر رو انتخاب مي کنند در اين نوع عشق قيافه يا پول و يا هر چيز جانبي ديگري زياد مهم نيست و عشق اونها به حدي هست که گمان مي کنند در دنيا کسي مانند اونها عاشق يکديگر نيست و عشق خودشون رو عشقي پاک و عارفانه به دور از هر غل و غشي تلقي مي کنند و گاهي مشاهده ميشه که براي رسيدن به معشوق خود انسان عارف هم ميشه خالي از لطف نيست اگر حکايتي رو براتون نقل کنم:

گوهرشاد که الان هم مسجدي در مشهد به اسم اون هست فردي بسيار با ايمان و نوراني بوده ايشون همسر شاه بوده و گاهي اوقات براي سرکشي به مسجدش که  در حال ساخت بوده مي رفته  دراون مسجد يک کارگري هم که در اونجا کار مي کرده و هر روز گوهر شاد رو مي بينه و در اين بين  يک دل نه صد دل عاشقش ميشه و از عشق اون بيمار ميشه و در بستر ميافته و جريان رو براي مادرش نقل مي کنه  مادر کارگر به جايي ميره که فرزندش کار مي کرده و اونجا مي ايسته تا گوهر شاد رد ميشه و مادرش به اصرار اون رو به خونشون مي بره و جريان روبراي گوهر شاد نقل مي کنه گوهر شاد به کارگر ميگه آيا ميدوني من همسر شاه هستم اون ميگه بله ولي چکاري ميشه کرد؟ عاشقت شدم گوهرشاد ميگه عيبي نداره من يه کاري به تو ميگم اگه اون رو انجام دادي من از شاه طلاق ميگيرم و با تو زندگي مي کنم ميگه چه کاري ؟گوهرشاد ميگه چله نشيني کن و اون به مسجد مي ره براي چله نشيني روزهاي اول فقط از خدا گوهر شاد رو مي خواد بعد که لذت عبادت رو مي چشه مي گه خدايا هم گوهرشاد هم تو در روزهاي آخر ميگه خدايا فقط خودت رو مي خوام روز چهلم هم تمام ميشه وگوهر شاد ميره نتيجه ي کار رو ببينه کارگر ميگه من ديگه تو رو نمي خوام من به يه چيز ديگه رسيدم و يکي از عارفان و بزرگان اون دوره ميشه.البته برداشت شخصي من از اين حکايت اينه که انسان درعشق هاي  زميني هم گاهي براي رسيدن به معشوق کارهايي انجام ميده که يا به بي نهايت خوبي يا بينهايت زشتي مي ره که اين کارگر به خدا رسيده که سرچشمه ي خوبي هست.البته اين حکايت رو هم ميشه به نحوي به قسمت بعدي مربوط کرد.

 

2-عشق هاي شهواني : حيف است که اسم عشق رو براي اينگونه نيازها به کار ببريم ولي در حقيقت برخي از دختران و پسران فقط جنس مخالف را براي ارضاي شهوت دروني خودشون مي خوان و اين کار در حقيقت موجب فساد ميشه يا اينکه بعد از مدتي که با فردي که قبلا به اون احساس علاقه مي کردن رابطه دارند اين حس در اونها به وجود مياد که اونها براي هم ساخته شدند و براحتي اون صميميت از بين رفته و شهوت جاي اون رو مي گيره و به فساد منجر ميشه همونطور که بزرگان هم اشاره کردند به اين موضوع که< دل انسان يا جاي خدا و عشق است يا دگر> البته چيزي که خودم مشاهده کردم اين افراد هم دو دسته هستند يا افرادي که ايمان دارند اما سست ايمانند يا افرادي که از لحاظ ديني و اعتقادي بسيار ضعيف جلوه مي دن و در حقيقت اونها از اين امر بي خبرند که تا ذات مقدس خداوند در عشق نباشد به مقصود و معشوقت نمي توني برسي يا اگر هم برسي سرانجام جالبي نداري و يک جاي کارت مشکل پيدا مي کنه.

 

3-عشق هاي زودگذر: بعضي افراد يا شايد تعداد کثيري از دختران و پسران چشم دل ندارند حتي چشم هاي خودشون رو هم بستن تا کسي رو در خيابون مي بينند که به قول معروف فشن هست و قيافه اي يا تيپي داره زودي مي گن <اين خودشه اين يارمه دلدارمه ماه شباي تارمه ....>و مثل اون کارگر درون بستر بيماري مي افتن در حاليکه زيبايي رو با خرج چند ميليون تومان ميشه به انسان داد اما عشق و علاقه رو با هيچ چيزي نمي شه به يک نفر تزريق کرد من شخصا خيلي از اين نوع عشق ها مشاهده کردم که در آخر هم به جدايي منجر ميشه وقتي فرد با اوني که يه دوسش نداره و فقط چون يه قيافه ي جذاب داره ارتباط برقرار مي کنه کمي که مي گذره ميبينه واقعا بر خلاف اونچه که تصور مي کردند به هم تعلق ندارند و يک کار خطر ناک که در فيلم پارک وي هم به اون اشاره شده بود  اينه که دختران چون احساس قوي تري دارند سريع به ازدواج تن مي دن بدون اينکه از فرد حتي شناخت مختصري هم داشته ياشن و در آخر به ندرت مشاهده ميشه که زندگي خوبي داشته باشند چون زيبايي و پول و ... هيچکدوم از رکن هاي يک زندگي خوب رو تشکيل نمي ده و فقط عشقه حقيقيه که مي تونه انسان رو از فرشته و خيليهاي ديگر برتر و والاتر نشون بده .من با زبون ساده و بدور از تکلف هر چه بود گفتم اميدوارم لذت ببريد و از اين مطلب در زندگي بدرستي استفاده کنيد.

سعي کنيد عاشق باشيد عاشق بمانيد و عاشق بميريد چون تنها چيزي که ارزش جون دادن داره عشقه نه تنها عشق به يک شخص عشق به  خدا از همه ي عشق ها برتر هست و من به جواب سوال خودم رسيدم.

با اميد به اينکه در تمام طول زندگي موفق و عاشق باشيد و هيچ وقت از عشقتون خسته نشيد

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 

دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

خط اولی گفت : ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .

و خط دومی از هیجان لرزید .

خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .من روزها کار میکنم میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم .

خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .

خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .

خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...

از صحراهای سوزان ...

از کوهای بلند ...

از دره های عمیق ...

از دریاها ...

از شهرهای شلوغ ...

سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید .

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .

و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت : شما به هم می رسید.

نه در دنیای واقعیات . آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .

اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .

« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »

خط اولی گفت : این بی معنیست .

خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟

خط اولی گفت : این که به هم برسیم .

خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد.

خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم.

خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .

خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .

و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه بیستم اردیبهشت 1387  |
 


عشق یعنی چی
 

 

عشق از دید حاج آقا: استغفرالله باز از این حرفهای بی ناموسی زدی.

(جمله عاشقانه: خداوند همه جوانها را به راه راست هدایت کند) 

 

عشق از دید دختر حاج آقا: آه ... خدای من یعنی میشه بدون اینکه بابام بفهمه من عاشق بشم.

(جمله عاشقانه: ندارد)
 

عشق از دید یه ریاضی دان: عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول.

(جمله عاشقانه: آه عزيزم به اندازه سطح زير منحنی دوست دارم)
 

عشق از دید بقال سر کوچه: والا دوره ما عشق مشغ نبود ننمون رفت و این سکینه خانوم رو واسه ما گرفت.

(جمله عاشقانه:سكينه شام چی داريم...) 
 

عشق از دید اصغر کاردی(در زندان): مرامتو عشقه، عشقی.

(جمله عاشقانه: چاقو خوردتيم لوتی...)
 

عشق از دید یه دختر مدیوم کلاس و کمی بی غم: آه عزیزم کاش الان پیشم بودی بغلم میکردی ، سرمو میزاشتم رو شونه هات......

(جمله عاشقانه: دوست دارم عزيزم...) 
 

عشق از دید مادر بزرگم: این حرفای بد و نزن، راستی این دختر اقدس خانوم خیلی دختر خانم و با کمالاتیه ، تازه تحصیل کرده هم است......

(جمله عاشقانه: بريم خواستگاری...)
 

عشق از دید.......(خودتون الان میفهمید از دید کی): عزیزم تو که عاشقمی پس چرا هزینه عمل کردن دماغمو نمی پردازی........، واسه ناهار بریم سورنتو، سالی با دوستش هم قراره بیاد، دوست سالی واسش یه ماتیز (به قول بعضی ها دوو منگل) گرفته تو حتی حاضر نیستی واسه من که این همه دوست دارم حتی یه پراید بخری.

(جمله عاشقانه: عزيزم گوشی سونی ميخوام و...راستی دوستت هم دارم) 
 

عشق از دید کسی که بار اوله که عاشق میشه: عزیزم باور کن بدون تو حتی یه لحظه هم نمیتونم زندگی کنم، تو واسم همه دنیا هستی...

(جمله عاشقانه: فدات شم عزيزم خيلی خيلی دوست دارم)
 

عشق از دید کسی که بار اولش نیست: عزیزم خیلی دوست دارم، باور کن به خاطر تو شب ها با پای برهنه میخوابم.

(جمله عاشقانه: آه عزيزم ديرم شده بايد برم)
 

عشق از دید یک راننده: رادیات (رادیاتور) عشق من از برایت جوش آمده، باور نداری بر آمپرم بنگر (با لهجه شوفری بخونید)

(جمله عاشقانه: عزيزم دوست دارم...بو بو بوغ) 
 

عشق از دید بعضی ها: آه خدا یعنی میشه بیاد خواستگاریم.....

(جمله عاشقانه: يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت ميکنم بياد خواستگاريم)
 

عشق از دید اراذل و اوباش: عشق مشغ سیخی چند، برو بچه سوسول دلت خوشه.
 

عشق از دید یک مهندس الکترونیک: عشق همان دوست داشتن است وقتی در Av open loop ضرب میشود، البته دراین ناحیه انسان به صورت غیر خطی عمل میکند.

(جمله عاشقانه: عزيزم تو منو در وسط منحنی مشخصه باياس کردی)
 

عشق از دید بابام: آخه پسر عشق واست نون و آب میشه.....حالا بگو ببینم پدرش چیکاره است؟

(جمله عاشقانه: برو با دختر حاج آقا ازدواج کن)
 

عشق از دید احمدک: عشق تنها هدف آفرینش هستی است، زیرا انسان تنها موجودی است که عاشق میشود.

(جمله عاشقانه:......................)

 

عشق از دید یک هنرمند: عشق یعنی تبلور احساسات پاک انسان به سبک پست مدرنیسم.

(جمله عاشقانه: عزيزم صدای تو همچون گام سل مينور برايم آرامش بخش است) 
 

عشق از دید مادرها: وا مگه تو امسال کنکور نداری، عشق واسه بعد...مگه تو امسال فلان نداری، عشق واسه بعد...مگه تو امسال بهمان نداری عشق واسه بعد...

(جمله عاشقانه: جملات عاشقانه ای هنوز بيان نشده ) 

 

عشق از دید کسی که در عشق شکست خورده: عشق یعنی کشک.

(جمله عاشقانه: برو کشکتو بساب)   

 

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه بیستم اردیبهشت 1387  |
 
 

ای آنکه نتیجه‌ی چهار و هفتی

 

وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

 

می خور که هزار بار بیشت گفتم

 

باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

 

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 

کبکهای کوهای ظفرآباد

این گونه کبکها فقط در کوههای ظفرآباد شیراز زندگی می کنند.

شهرک ظفرآباد در چند کیلومتری جنوبی شیراز قرار دارد.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا